وقتی دیده ای در خانه نگرانش نیست، آغوش سرد خیابان می شود بهترین پناهگاهش، مدرسه خیابان خیلی زود به او می آموزد همه ی آنچه را که می خواهد مردمی غریبه از روی ترحم میان دست های کوچکش خواهند گذاشت. دیری نخواهد پایید که شاخه های پربار بخشش مردم در برابر لباسهای ژنده و صورت نشسته او خم می شوند و قصه مسافر کوچک خیابانگرد ما درست از همین نقطه آغاز می شود.
وقتی کودکی سر چهارراه ايستاده و ترازو يك دفتر مشق دارد فال مي گيرد، آدامس میفروشد یا کفش واکس میزند و سود عالي از کارش به دست میآورد تشویق میشود تا در خیابان باقي بماند. اگر هزینه خدمت او به فرض 100 تومان مي شود دادن 1000 تومان پول به او باعث مي شود بچه را خياباني کنیم.
براستي ما نبايد از يك بچه آسيب ديده انتظار داشتهباشيم درست و صحیح رفتار کند. بايد يادش بدهيم که چطور خود را با جامعه وفق دهد و ناهنجاری ها را از ذهنش پاک کنیم.
بايد باور كنيم كه خیابانی شدن يك كودك تقصیر خانواده است و خیابانی ماندن او تقصیر ماست. کمک هاي مردم دلسوزكار دست اين بچهها ميدهد چون اگر بچه در خيابان باشد بالاخره يكي او را جمع مي كند و به وضعیتش سر و سامان می دهد اما اگر خياباني بماند به لطف مردم، ديگر او نميخواهد از خيابان جمع شود و كاري از دست هيچ سازمان و ارگاني ساخته نيست. چون این بچه آقا بالاسر ندارد تا 2 تومان در ميآورد ميرود عشق و حال، هر روز كه بيشتر پول داشته باشد بیشتر خرج می کند، ممکن است جمع همسالي پيدا كند و همه می دانند در این گونه جمع ها چه چیزهايي پیدا میشود.
اگر کودک درآمد عقلاني نداشته باشد و بیش از ارزش كارش مزد بگیرد نميتواند فردا پيشهاي داشته باشد و در حقيقت ما با این کمک ناخواسته آينده او را تباه كردهایم. حالا اين بچه به تنبلي و گدايي عادت كرده است. مسئله به همین جا ختم نمی شود وقتی كودك بزرگ شد دیگر كسي كمكش نميكند، چون جامعه حمايتش نميكند مجبور است برگردد پیش خانواده و اگر نتواند می رود سراغ دزدي و بزهكاري كيف قاپي و كارهاي ديگر.
آمار نشان ميدهد خلاف كاران ايران بيشتر معتاد بودند. فردا همين بچه معصوم تبدیل می شود به خفاش شب، چون با پول مردم و بدون نظارت يك بزرگتر به مواد مخدر روي آورده است. اگر این جوان به خاطر اعتيادش یك مهندس مملكت را بكشد نبايد از او گله كرد شايد پدر و مادر همين مهندس در كودكي براي این كودك دل سوزانده و پولي به او داده اند.
برای پیشگیری از این معضل می توان كار عروسكي و گرافيكي انجام داد و آینده اين كودك را به صورت انیمیشین به مردم نشان داد. نشان دهيم شما الان كمك ميكنيد اما فردا وقتي او بزرگ شد و معتاد شد و دم چهارراه گدايي كرد هم آیا به او کمک می کنید؟ راديو و تلوزيون و رسانه های جمعی باید آن قدر تبلیغ در این مورد داشته باشند كه هيچكس كمك نكند و البته راه صحیح کمک کردن را هم به مردم بیاموزیم.
نمی دانم آیا دفعه بعد که کودکی خیابانی را می بینيد با دستی پر از نیاز و خواهش، می توانيد خود را قانع کنيد و وجدانتان را با دادن صدقه به او تسلی ندهيد یا نه، کاش یک دل باشیم با هم و باور داشته باشیم که در انتهای جاده ترحم مان هیچ چیز دلپذیری برای یک کودک رهاشده در خیابان نمیتواند وجود داشته باشد.
وقتي وارد اتوبوس شد كسي متوجه حضورش نشد، به گمانم مردم سر در گريبان و ساكت، در حال شمردن دل مشغولي هاي تكراري و معمولي زندگي خود بودند، درب اتوبوس كه بسته شد از ميان شلوغي و ازدحام هميشگي صدايي تازه بلند شد، سرها به طرف صدا پيچيد، پسرك ژنده پوش با آن لهجهي محلي شيرينش در يك لحظه كانون توجه قرار گرفت، خودش اين را مي دانست.
خيليها با اشتياق كسالت انتظاركشيدن تا ايستگاه بعد را با گوشسپردن به شعر كوتاه او عوضكردند و در ازاي اين سرگرمي دست در جيب كرده و خردترين پولي را كه در ته آن پيداكردند به عنوان تشكر به او دادند و بسياري ديگر سر برگرداندند و بياعتنا مشغول تماشاي خيابان شدند.
قبلا هم او را ديده بودم با دايره اي در دست، خودم را از لابلاي جمعيت به او رساندم، اسمش را پرسيدم و از او خواستم دست از كاسبي بكشد تا كمي با هم صحبت كنيم، نمي دانم با خودش چه فكريكرد اما با من همراه شد. از چهارراه شهدا به سمت بهزيستي حركت كرديم. آنچه ميخوانيد ما حصل يك گپ و گفت دوستانه با محمد است.
*ببينم محمد چند سالته؟
13 يا 14 سال درست نمي دونم.
*شغل تو همينه؟
ها مي دوني، صداي من خوبه براي همين آواز ميخونم. چند تا از دوستام سعي كردند مثل من شعر بخونن ولي نتونستند رانندها هم اونا رو راه نمي دن توي اتوبوس. يكبار به همين خاطر با هم دعوامون شد دوستام مي گن تو به راننده ها گفتي ما رو راه ندن ولي من چيزي به كسي نگفتم آخه روزي هر كي دست خداست.
*دفعه قبل كه ديدمت دايره هم داشتي؟
توي عيدا و ايام شادي دايره هم ميزنم اما الان محرمه نميشه.
*براي چي اين كار رو مي كني؟
كار خوبيه از گدايي كه بهتره.
*مگه تو گدايي هم كردي؟
يكي دو هفته، دو تا از بچه ها بهم گفتند درآمدش خوبه منم باهاشون رفتم توي خيابوناي بالاشهر گدايي مي كرديم، برنج ميگرفتيم ميفروختيم خوب پول در مياورديم ولي يك روز يكي از دوستام با يه بچه پولدار دعواش شد اونم زنگ زد به پليس و گفت چند تا گداي ولگرد توي كوچه ما هستند، يكدفعه نمي دونم مامورا از كجا سريع رسيدند به ما و دستگيرمون كردن.
*بعد چي شد؟
هيچي، بردنمون چهار طبقه گفتيم ما خلافكار نيستيم، چون دفعه اولمون بود ولمون كردن، منم ديگه نرفتم گدايي، با خودم فكر كردم ديدم اين كار عاقبت نداره.
*درآمدت چقدره، زندگي باهاش ميچرخه؟
يه روزايي 4 ، 5 هزارتومان يه روزايي هم 7، 8 هزارتوماني كار ميكنم.
*راستي نگفتي كجايي هستي؟
زابلي، قبلاْ دوره گرد وكولي بوديم، توي شهرا ميگشتيم، طرفاي تربت حيدريه بابام مسگري ميكرد. گاهي به جاي پول مس كهنه و جنس ميگرفتيم، اون روزا خيلي خوب بود اگه بابام آزاد بشه دوباره وضعمون خوب ميشه منم درس ميخونم.
*چطوري شد اومدين مشهد؟
بي بيم تو مشهد زندگي ميكرد وقتي مرد ما براي تعزيش اومديم مشهد يه مدتي اينجا بوديم كه بابام را با جنس گرفتن ما هم مجبور شديم بمونيم.
*الان بابات زندونيه؟
ها، 8 سالي مي شه.
*مادر چي داري؟
دارم، الانم رفته ديدن بابام زندون.
*اون كار ميكنه؟
نه من نميذارم، خودم نوكرشم پول در مييارم ميدم اون خرج كنه، من حتي اجازه نميدم اون بره در مغازه چيز بخره، گناه داره توي اين هواي سرد، بهش گفتم تا بابام بياد همهِي كاراش رو خودم ميكنم.
*از خانوادت بگو چند نفريد؟
8 نفريم. يك داداش بيكارم دارم كه همش خوابه اون از من بزرگتره ولي اصلاّ به فكر پول درآوردن نيست، يه ليوان آبم دست مادرم نميده، دو تا از خواهرام هم عروس شدن.
*ببينم اگه تو كار نكني كسي هست خرجي شما رو بده؟
يه روزايي كه پول ندارم يا كار نكردم از دامادامون قرض ميگيرم چند روز بعد كار ميكنم و پسشون ميدم، همه مي دونن حساب كتاب من درسته، براي همين هر وقت پول بخوام بهم قرضي ميدن.
*خونتون كجاست؟
ما توي يك مغازه زندگي ميكنيم، برجي 15 هزارتومن هم كرايه ميديم. مغازه مال عمومه، اون پول داره.
*8 نفر آدم توي يه مغازه جا ميشن؟
ها بابا، فقط دستشويي نداريم كه ميريم خونهي خواهرم، چند روزي كه هوا سرد شده لوله هامون يخ زده آبم نداريم.
*سوادم داري؟
تا كلاس دوم. اگر كار نميكردم درس ميخوندم اما حالا خرجي خانواده مهم تره.
*پسراي روزنامه فروش رو ديدي، دوست داري جزء اونا باشي؟
ديدمشون، ميگن نهار هم بهشون ميدن ولي من نميتونم برم قاطي اونا.
*چرا؟
چون شناسنامه نداريم، فقط خواهر كوچيكم داره. نفهميديم شناسنامه بدرد ميخوره دنبال كار و كاسبي خودمون بوديم و به فكرش نبوديم حالا افسوس مي كشيم كه چرا نداريم؟
*رفتار مردم باهات چطوره؟
يه روز كه شعر ميخوندم يك فردي به من 2 هزار تومن داد با يك شال گردن. اول كه دستش را برد طرف كمرش فكر كردم مي خواد منو بزنه بعد ديدم شال گردنش رو از كمرش وا كرد انداخت دور گردن من، بعد اومد جلو منو ماچ كرد و يه 2 هزار تومني هم بهم داد. يك زني هم هست هر وقت منو ميبينه بهم پول ميده. بعضي ها هم دعوام مي كنن مي گن سر ما رو بردي، مخ ما رو خوردي، برو گم شو، آنوقت من پياده مي شم.
*تا حالا شده بگيرنت؟
يك بار گوشهي خيابون وايستاده بودم، دايرهم پاره شده بود داشتم درستش ميكردم و بهش چسب ميزدم كه شهرداري منو گرفت تا شب توي خيابونا دور زديم. دنبال بچه هاي بساطي و آدامس فروش و واكسي ميگشتند ساعت 10 شب بود من خسته شده بودم گريهم گرفته بود رفتيم يه جاي دور نزديك كوه ها، اسمش خانهي سبز بود اونجا چند تا توگوشي خوردم بهم گفتند اگه دوباره گوشهي خيابون ببينيمت پوستت رو غلفتي ميكنيم بعد منو بردند بهزيستي توي پنج راه، اونا بردنم حموم، لباس هم بهم دادن چند روز اونجا بودم تا مادرم اومد دنبالم، كلي گريه كرد بعد كارت زندان بابام رو نشون داد تا اجازه دادن بيام بيرون.
صحبتهايمان تازه گل انداخته بود كه محمد گفت ديرش شده و بايد برگردد سركارش، موقع خداحافظي پسرك زابلي تمام حواسم پيش آن بيلبورد تبليغاتي بود كه پيشتر در شهر ديده بودم روي آن نوشته بود چند ريال كمك مستقيم به كودك خياباني او را خوشحال و آيندهاش را تباه ميكند.
براي هركسي ممكن است اتفاق بيفتد در يك چشم بر هم زدن يا كمتر از آن، باور كردنش سخت است، اما اين يك حقيقت است. ممكن است به خاطر يك حادثه چشم هايم را از دست بدهم و يا در اثر يك سانحه اختيار دست ها و پاهايم ديگر مال خودم نباشد. چه دنياي بي رحمي، به همين سادگي مي پيوندم به خيل كساني كه تا ديروز از كنارشان مي گذشتم و شايد با ديدهي ترحم نگاهشان ميكردم.
توي محوطه آسايشگاه شهيد فياض بخش ايستادهام و به چنين لحظه اي فكر مي كنم. براستي اگر من معلول بودم آيا اينجا خانهي خوبي براي من بود؟
كلي فكر از توي ذهنم مي گذرد. براي چند لحظه دلم به حال بال و پر شكسته خودم مي سوزد. قدم در راه مي گذارم تا سراي دوم معلولين را با نگاهي تازه ببينم . گذشتن از راهرو عريض و طويل آسايشگاه هم براي خودش عالمي دارد، توي مسيرم سالن بازي بچه ها را مي بينم با كلي اسباب بازي هاي رنگارنگ و بچههايي كه بشدت با آنها سرگرمند.
مربي آنها مي گويد: بچه ها و كودكان معلول آسايشگاه ظاهراْ براي بازي به اين سالن مي آيند اما در پس بازيگوشي هاي كودكانه آنها ما اهداف درماني را دنبال مي كنيم كه نهايتا منجر به شناسايي بچه هاي فعال و معرفي آنها به بخش دانش آموزي مي شود. سعي مي كنم جلوي كودك درونم را بگيرم، خلاصه بعد از كشيدن لپ چند تا از بچه ها و در آوردن سر وصداي آنها از سالن بازي بيرون مي روم. بعد از آن مي روم سراغ بخش زنان هركس آنجا مشغول كاري است. يكي دارد بافتني مي بافد و ديگري دارد تلوزيون تماشا مي كند، چند تايي هم دور هم نشسته اند و احتمالاْ دارند غبيت مي كنند همين طور كه جلو مي روم، روي يكي از تخت ها چشمم به او مي افتد. مشغول درس خواندن است. تمام بدنش را با پتو پوشانده، مي فهمم كه بايد قطع نخاع شده باشد. كنار تختش مي نشينم تا از او بيشتر بدانم، اسمت چيه؟ سمانه
چندسالته و چند وقته كه اينجايي؟ از او مي پرسم و منتظرجواب مي شوم. نگاهش را به سقف مي دوزد و مي گويد: متولد سال 63 هستم الان 23 ساله ام.حدود دو سال پيش در اثر سانحه رانندگي قطع نخاع شدم و اينجا زندگي مي كنم. نگاهش را از چشم هاي من بردارد و به سقف خيره مي شود، سپس ادامه مي دهد: اين اتفاق باعث تحول در زندگي من شد. مي دانيد من قبلا تئاتر كار مي كردم عكاسي هم مي كردم كلا فعاليت هاي هنري زيادي داشتم. همه فكر مي كردند كه سمانه بعد از تصادف نمي تواند اين سكون و بي حركتي را تحمل كند اما من دوباره زندگي را شروع كردم درست است كه ظاهرا آسيب ديده شدم اما اتفاقات قشنگي زيادي هم برايم افتاده و خيلي چيزها ياد گرفتم.
سمانه ادامه مي دهد: سال پيش در اولين جشنواره عكس معلولين شركت كردم و جزء 12 نفر اول شدم و عكسم توي كتاب جشنواره چاپ شد. پارسال يك فيلم كوتاه هم كار كردم به نام پود رنگي كه در جشنواره فيلم كوتاه تهران شركت كرد. البته كارگردان اين اثر بعد از فيلم برداري كارش ديگر از بازيگرانش خبري نگرفت من به عنوان بازيگر كار از او توقع داشتم به معلوليت احترام بيشتري بگذارد.
او مي گويد: امسال در دانشگاه پيام نور در رشته علوم اجتماعي پذيرفته شدم و هم اكنون مشغول تحصيل هستم. سمانه همچنان از كارهايش مي گويد ومن دست از نوشتن برداشته ام قلمم ياري نمي كند، آخر اين حرف ها را بايد شنيد، سمانه را بايد ديد، او عاشق زندگي كردن است، هرچند افق ديدگانش به چهار ديواري آسايشگاه محدود شده باشد. عاشق نفس كشيدن است و تجربه كردن هر چند بدنش رنج بودن و ماندن را به قيمت گزاف معلوليت خريده باشد، كي و كجايش را نمي دانم، اما با چشم هايم مي بينم و با تمام وجود حس مي كنم كه سمانه عاشق است و مي خواهد همه ي بچه هاي آسايشگاه اين حس قشنگ را تجربه كنند.
مي خواهم با او خداحافظي كنم كه مي گويد: راستي يادم رفت بگويم كه من قرار است بزودي مامان شوم. با تعجب نگاهش مي كنم و او با لبخند ادامه مي دهد: فعلا مامان مكاتبه اي و حامي يك دوقلو ي خوشگل به نام مرجان و ميلاد هستم. اينها هديه هاي خداوند به من هستند و من تمام تلاشم را مي كنم تا آنها انسان هاي شايسته اي بار بيايند.
از سمانه و دنياي پر شور و تحركش خداحافظي مي كنم و وارد بخش دانش آموزي دختران مي شوم. بچه ها مشغول نهارخوردن هستند از دور نگاهي به آنها مي اندازم، متوجه يكي از دخترها مي شوم، نگاه كنجكاو او بالاخره كار خودش را مي كند، دستش را مي فشارم و با او همكلام مي شوم او مي گويد: نجمه هستم و دو روز پيش 21 ساله شدم. مي پرسم چطور شد كه ويلچرنشين شدي؟ جواب مي دهد: مادرم مي گويد نه ماهه كه بودم تب مي كنم و با تزريق يك آمپول پني سيلين فلج مي شوم.
نجمه مي گويد: خانه ما توي روستاست ، آنجا امكان ادامه تحصيل نداشتم براي همين به اينجا آمدم تا درسم را ادامه بدهم و بروم دانشگاه . نجمه از آرزوهايش مي گويد و از هزاران هنري كه ياد گرفته و من در تعجبم از اينكه چقدر زيبايي در اطراف من بوده است و به آنها توجه نكرده ام، چقدر توانايي كه تا به حال از آن بهره نگرفته ام، حس غريبي دارم شايد ديگر از محدوديت هاي معلوليت نمي ترسم، روي نجمه را مي بوسم و از او جدا مي شوم.
سراغي هم از بخش دانش آموزي پسران مي گيرم علي اكبر را آنجا پيدا مي كنم او مي گويد: 16 سال دارم، در اثر تصادف از ناحيه پا دچار نقص عضو شدم و الان 5 سال است كه به آسايشگاه آمده ام، مي خواهم از فرصت هايم به خوبي استفاده كنم وحسابي درس بخوانم تا بتوانم مهندس كامپيوتر شوم.
او درمورد زندگيش در آسايشگاه مي گويد: پدر و مادر من سالهاست فوت كرده اند ولي من در كنار بچه هاي آسايشگاه اصلا احساس تنهايي نمي كنم ما مثل يك خانواده در كنار هم زندگي مي كنيم. به مدرسه مي رويم و بعد از ظهرها نيز باهم تمرين بسكتبال مي كنيم. من خوشبختم و اميدوارم همه ي خوانندگان شما نيز مثل ما خوشبخت بوده و در سلامتي كامل بسر ببرند. مي خندد و من متوجه شوخي او مي شوم، مي گويم خوب حالا يك خاطره هم تعريف كن او كمي مكث مي كند و مي گويد: امسال شب يلداي خوبي داشتيم تمام برنامه ها را بچه ها اجرا كردند به همه ي ما خيلي خوش گذشت، تعريف كردني نيست، بايد بوديد و مي ديديد.
با علي اكبر كمي از گذشته و آينده صحبت مي كنيم، سپس او را به خدا مي سپارم و از آن بخش خارج مي شوم.
كمي توي محوطه آسايشگاه قدم مي زنم، سلف سرويس توانخواهان، مسجد، كارخانه صنايع كاغذي، آشپز خانه مجهز و... بناهاي آجري و سفالي ديگري كه از گوشه و كنار مجتمع سر بيرون آورده اند را تماشا مي كنم سر در هر كدام از آنها نامي به يادگار حك شده است كه خبر از همت عالي آدم هايي مي دهد كه طي ساليان گذشته به ياد نيازهاي گفته و ناگفته معلولين بوده و دست هيئت امناي اين مركز را به گرمي و از سر اخلاص فشرده اند.
حين قدم زدن چشمم به كارگاه خياطي آسايشگاه مي افتد با كمي كنجكاوي مي فهمم يكي از آنها دوخت و دوز سفارشات به ويژه لباس كارخانه ها و كارگاه ها را انجام مي دهد و ديگري كارگاهي است كه دوخت مايحتاج داخلي مركز از جمله انواع ملحفه، روتختي، پرده، گان و آليز را به عهده دارد. فاطمه خانم كه به عنوان مربي برشكار در اين كارگاه كار مي كند به من مي گويد، 24 نفر در اين كارگاه خياطي مشغول كارند، سپس به من نشان مي دهد كه معلولين چگونه پدال چرخ خياطي را به جاي پا با دست فشار مي دهند. او مي گويد اين كار بسيار سخت است معلول بايد با يك دست حواسش به كارش باشد و با دست ديگر پدال را فشار دهد. او ادامه مي دهد: كساني كه در اين كارگاه ها كار مي كنند علاوه بر نوعي كار درماني، دستمزدي نيز بابت تلاش روزانه شان از مسئولين مربوطه دريافت مي كنند كه با وجود اندك بودن بسيار با بركت است.
همان طور که به گوشه و كنار آسايشگاه سر می زنم با خودم فكر مي كنم اي كاش مي شد كاري كنيم، كمك بگيريم از همه ي آدم ها، مادرها وپدرها، متوليان بهداشت ودرمان، مسئولين پيشگيري و... هركسي يا چيزي را كه مي تواند جلوي معلوليت فرزندان اين مرز وبوم را بگيرد. كاشكي هدف از توسعه و تجهيز اينجا تنها رفاه ساكنين فعلي آن بود و هيچكس از اين پس در صف پذيرش آسايشگاه نبود. براستي انجام يك آزمايش ژنتيك قبل از ازدواج و كمي احتياط در حين كار و رعايت قوانين راهنمايي و رانندگي اينقدر سخت و طاقت فرساست كه به يك عمر زندگي در آسايشگاه مي ارزد؟ساعت 10 شب است، هوا به شدت سرد است و سوز آن تا اعماق استخوانهاي آدم نفوذ ميكند، اين تعريف را در ذهنم مرور ميكنم«شلتر يا سرپناه جايي است كه افراد مبتلا به سوء مصرف مواد مخدر در آن شب را به صبح ميرسانند» و از پلههاي تنها اقامتگاه شبانه مشهد بالا ميروم، يكي دو نفري روي پله ها نشستهاند و سيگار ميكشند، در اولين لحظات ورود با اولين قانون حاكم در شلتر آشنا ميشوم، كشيدن سيگار در سرپناه ممنوع است، از كنار آنها كه ميگذرم با تعجب نگاهم ميكنند، صورتهاي آفتاب سوخته و قهوهاي دارند كه نشان ميدهد روزهاي متمادي همنشين، خاك و آفتاب بودهاند. در را كه باز ميكنم رديفي از تختها را ميبينم كه روي هركدام مردي در خود فرو رفته، نميدانم هر كدام از اين مردان ديروز كجا و بودند و چگونه ميزيستند، اما ميدانم كه همهي آنها را سوءمصرف مواد به اين حال و روز انداخته است. يك عدهاي دراز كشيدهاند و برخي هم مشغول خوردن چاي و گپ زدن با هم هستند.
هواي شلتر مطبوع و گرم است، صداي قلقل آب در كتري بزرگي در آن سوي اتاق نگاهم را به سمت آشپزخانه ميكشاند، قابلمهي بزرگي را ميبينم كه روي شعله كم گذاشته شده و هر از چند گاهي كسي به سمتش ميرود و با ملاقه براي خودش غذا ميكشد، كمي آن طرف تر صداي شر شر آب و چراغي روشن از پشت شيشه مه گرفته نشان ميدهد كه كسي مشغول استحمام است. به طرف ميز وسط اتاق ميروم كه ظاهراً جاي مددكار و مدير مركز است، يك استكان چاي تعارفم ميكنند، ميدانم كه مرا به عنوان يك مهمان پذيرفتهاند. چند دقيقه بعد،
سر صحبت را با علي اكبر باز ميكنم، او چهرهي استخواني و قد نسبتاً بلندي دارد، خيلي زود شروع ميكند: 40ساله هستم، ازدواج كردم و يك دختر دانشجوي روانشناسي دارم. 30 سال است كه ميكشم، خانمم كارمند بود 20 ساله كه از هم جدا شديم به خاطر اعتياد آواره شدم. زنم كه رفت، مدتي بعد پدر ومادرم هم فوت كردند و من آواره شدم تا بالاخره يك نفر مرا معرفي كرد به شلتر.
اشك توي چشمهاي علياكبر حلقه ميزند ميگويد: من كه از اول اين طور بدبخت نبودم، من فوق ديپلم متالوژي دارم. رزميكار بودم تو فيليپين دوپينگ كردم و با اين كار از ورزش بيرون آمدم، از وقتي توي سرپناهم 360 درجه تغيير كردم، كريستال ميكشيدم اما حالاحتي مصرف متادون را هم به يك چهارم كاهش دادم. درد ما نداشتن مكان است، خانواده من همه تحصيلكرده هستند، اما به من اعتماد ندارند، يعني توي اين دوره و زمانه هيچ كسي به معتاد جماعت اعتماد ندارد. من از هر نظر پيشرفت كردم و دوست دارم برگردم و با دخترم دوباره زير يك سقف زندگي كنيم اما ميترسم، اگر توي كاري كه پيدا كردم مؤفق نشوم، دوباره معتاد شوم، برايم دعا كنيد.
بعد از او با مرد جواني همكلام ميشوم به نام سجاد، او 23 سال بيشتر ندارد، موهايش را خيلي مرتب به يك سمت شانه كرده و ظاهر آراستهاي دارد، او درباره خودش ميگويد: بابام معتاد بود، 9 ساله كه شدم بابام فوت كرد، مادرم بلافاصله ازدواج كرد و من هم ارثيهام را گرفتم و رفتم دنبال كار خودم، همه را مصرف كردم و تا ريال آخرش را هم كشيدم، جزء اولين كساني بودم كه آمدم شلتر، چون رابطهام با خانوادهام قطع شده بود و جايي براي خواب نداشتم.
استكان چايي را كه مدتي است در دست دارد تا نيمه سر ميكشد و ادامه ميدهد: من يك سال و 3 ماه است كه پاكم، هيچي مصرف نميكنم، دنبال كارهاي خدمتم هستم، بعدش هم اگر خدا بخواهد ميروم سركار جوشكاري كه بلدم و داماد ميشوم.
سجاد لبخندي ميزند و جايش را به علي ميدهد به گفتهي مدير مركز او پاك است. علي دستهايش را روي دستههاي دو طرف صندلي ميگذارد و به عقب تكيه ميزند حدس ميزنم حرفهاي متفاوتي براي گفتن دارد او ميگويد: پدرم شش ماهه كه بودم شهيد شد و مادرم 4 ساله كه بودم فوت كرد.
نگاهم ميكند و من ميفهمم كه او به خانوادهاش افتخار ميكند به اصل و نسبش و ميخواهد بگويد كه من آدم بي هويتي نيستم از او ميخواهم ادامه بدهد و او چنين ميگويد: 30 سال دارم، 15 يا 16 ساله كه معتادم. من كودك خياباني بودم و همه چيز مصرف كردم و هيچي رو هم جا نينداختم. پول مواد يك نفري را ميدادم او هم به من جاي خواب ميداد، كلاً كارم اين بود تهيه و مصرف مواد همين. زندان هم رفتم، اما ديگر خسته شدم از اين آوارگي آمدم سرپناه و 8 ماهه كه اينجا هستم، الان پاك پاكم و در حال حاضر يك فروشگاه كفش توي هدايت راه اندازي كردم. البته همين طوري صاحبكار نشدم، يك جايي كفاشي ميكردم با روزي 500 تومان تا صاحب اعتبار شدم و مغازه گرفتم.
ميپرسم «براي آيندهات چه برنامهاي داري؟» و او پاسخ ميدهد: من توي خانواده بزرگ نشدم فكر نكنم بتوانم حالاحالاها ازدواج كنم، تا آداب اجتماعي را ياد بگيرم كار دارد. فكركنم 10 تا 15 سال از عمرم را توي باز پروري بودم. افرادي مثل من ور شكسته كامل هستند، من هم از نظر روحي و هم جسمي پاكباز هستم و گذشتهي من هميشه دنبال من است. اما آرزو دارم كساني كه خانهشان گوشهي خيابان است بتوانند مثل من سر پناه داشته باشند. ميدانيد از وقتي اينجا هستم احساس بهتري دارم، به پدرم كه فكر ميكنم و اينكه من فرزند يك شهيدم، حسي در من بوجود ميآيد كه مرا تشويق ميكند تغيير كنم.
محمد علي 47 ساله 23 سال معتاد زندگي كرده است او كه ظاهراً به خاطر وضعيت بسيار بد و بيماري شديدي كه داشته از كنار جوي آبي با فرغون به سرپناه منتقلش كردند مي گويد: همسرم مصرف كننده بود از هم جدا شديم و من آواره شدم توي خيابانها. يك هفته است كه اينجا هستم، حالم خيلي خراب بود، اما حالا خيلي بهترم، من همه نوع ترك را تجربه كردم. اما فايدهاي نداشته، من الان پدر بزرگم، نوه دارم اما حيف بايد شبها توي خيابان بخوابم.
حسن هم 42 ساله است و نيمي از عمرش ر ابا اعتياد زندگي كرده است او تعريف ميكند: گلدوز بودم كار و بارم سكه بود اما سه وعده كريستال ميزدم، همسرم از دست من خسته شد و 15 ساله پيش متاركه كرديم، 2 تا بچه دارم كه الان بايد 20 ساله و 17 ساله باشند. دوست دارم وضعم بهتر بشود و بروم سراغشان، تنها زندگي كردن خيلي سخت است.
با حيدر هم حرف ميزنم، او 10 سال كه كريستال ميكشد و خودش را يكي از مشتري هاي دائمي شلترميداند، 36 ساله است و يك سالي هست كه به خوابگاه آمده او مي گويد:10 سال كريستال مصرف ميكردم از قتي آمدم اينجا متادون ميخورم، بيكارم، اگر بتوانم شغلي براي خودم دست و پا كنم، كمكم به جامعه برميگردم.
بهتر است بدانيد هدف از ساخت سرپناه اين است كه معتادين بيخانماني كه به هر دليل از طرف خانواده رانده شده و آواره خيابان شدهاند، در شبهاي سرد زمستان دچار يخ زدگي نشوند و در معرض حوادث و آسيب بيشتر قرار نگيرند. در اين سرپناهها مددكاران معتادين را پله پله به سمت زندگي سالم هدايت ميكنند. البته شلتر مقرراتي دارد كه همه بايد به آن احترام بگذارند. به عنوان مثال معتادين در اين مكان حق دعوا و مصرف مواد و دزدي ندارند و وسايل هم نبايد با خودشان بياورند، اينجا بگذارند و بروند، يك ساك لباس و وسايل ضروري كه همان را هم بايد صبح با خودشان ببرند. كه البته اين هم به خاطر خودشان است تا زودتر به فكر پاك شدن و سر و سامان دادن به زندگيشان بيفتند.
از شلتر كه خارج ميشوم شلاق سرما دوباره مرا به ياد زمستان مياندازد، و اينكه شايد ساكنين اين شلتر آوارههاي خوشبخت اين شهرند كه در اين سرماي زمستان جايي براي خواب دارند. چه كسي ميداند چند بيخانمان ديگر در اين شهر در آرزوي داشتن يك سرپناه گرم و يك لقمه غذا كه بتواند گرسنگيشان را تسكين دهد، سر را روي سنگهاي سرد خيابان ميگذارند و به خواب ميروند؟
كمي گلايه دارم از مردي با يك ماشين مدل بالا كه براي 25 تومان پول خرد، صورت پسرك روزنامه فروش را با سيلي گلگون كرده، از رانندهايي كه بدون توجه به او سر چهارراه چراغ قرمز را رد مي كنند، از همه ي كساني كه شرافت يك مرد كوچك را با تمسخر زير سئوال مي برند و... اين بچه های سخت كوش و كاري همان كودكاني هستند كه در گذشته اي نه چندان دور در خيابانهاي شهر آواره بودند و اسپند دود مي كردند و زنجير و ساعت و كمر بند و تي شرت مي فروختند و هر از چند گاهي هم توسط ستاد سد معبر شهرداري گيرمي افتادند و تمام وسايلشان توسط مامورين شهرداري ضبط مي شد. و امروزآنها زودتر از همه بيدار مي شوند. زودتر از خورشيد خانم قصه ها، زودتر از مادر مهربان و پدر زحمتكش توي داستانها، آنقدر زود كه خواب را به سختي از خانه چشمانشان بيرون مي كنند. آنها از 5 صبح تا 5 بعد از ظهر سر چهارراه ها هستند و غير از خرج خودشان هر كدام نقش نان آور يك خانواده را نيز بازي مي كنند. آنان مردان كوچك خود ساخته اي هستند كه در دنياي واقعي زندگي ميكنند، پسران روزنامه فروش شهر من، ققنوس هاي جواني هستند كه از خاكستر تجربه هاي تلخ پدرانشان پا به دنياي خاكستري ما گذاشتند، نمي دانم چرا وقتي از دل آتش سربلند و مغرور بيرون آمدند تولدشان را جشن نگرفتيم، اما مي دانم كه امروز مي توانيم با خريدن يك روزنامه پسرك روزنامه فروش را به رسميت بشناسيم و تلاشش را براي ساختن يك زندگي تازه ستايش كنيم.
من بدهکارم
جیبهایم خالیست
کفشهایم کهنه، چشمم کور
من عجب دنده نرمی دارم
من پولهایم را وقتی میگیرم،
که فاتحهاش را خوانده باشد زن من
سر گلدسته برج
جیب من جای گره خوردن هیچ است و شپش
هر کجا هستم باشم، خانهای میخواهم
اجاره، رهن کرایه همهاش مال من است
چه اهمیت دارد که اجاره بالاست
صاحبان خانه چه خبر از ته جیبم دارند.
پول را باید جست وام باید که گرفت،
خانهای نقلی ساخت
زیر قرض باید رفت
با همه اهل و عیال، نان خشک باید خورد.
مگر این اشکنهها چه کم از دیزی سنگی دارد؟
بهتر آن است که قانع باشیم
و نگوییم که پول و پله لازم داریم!
حرف دیگر کافیست
خانه در یک قدمی است
و طلبکار آنجاست،
کفش را باید کند!!!
ما دیگه یه جورایی با شما قاطی شدیم. شما باید توی شهرتون یه جایی هم برای ما درنظر بگیرین. ما دیگه جزئی از پشت بام شما هستیم. بچههای من توی کمد لباس شما به دنیا اومدن و خیلیهاشون از همون کمد به مدارج عالی رسیدن.
البته تعداد کارتن خوابهای ما خیلی بیشتر از این حرفهاست، فاصلهی طبقاتی بین ما هم بیداد میکنه. تنها 5 درصد گربهها در رفاهند و بقیه زیر خط فقرن.
من هم نیومدم گدایی. فقط حق خودمو از این زندگی میخوام. یک لقمه نون برای زنده موندن! حالا یه تیکه از آن مرغتون که بوش عالم رو برداشته برای من بیار تا رفع گرسنگی کنم.
چی؟ استخونهایش را هم جلوی من نمیندازین؟!
منم دست به دعا برمیدارم تا یه بلایی سرتون نازل بشه.
نفهمیدم میگیی به دعای گربه سیاه بارون نمیاد؟
آهان اینجا را دیگه میو خوندی داداش! اون گربهای که به دعاش بارون نمییادف سیاهه ما راه راهیم، بعد از دعای ما شاید یه چیزی بارید!
فکر میکنیم اون دفعه که بارون ماهی اومد کار کی بود؟ حالا محض احتیاط هم شده یه چیزی جلوی ما بنداز.
نه نمیشه. الهی اون مرغ گلوگیرتون بشه، الهی اون گوشتهای خوشمزه بخوره سر دیوار من بیام از روش رد بشم. پیف پیف حالا کی اون مرغ میو گرفته شما رو میخوره؟ صد رحمت به همون کیسه زباله های آخر شب!
میو چرا گریه میکنی؟ اون مرغ برای مهموناتونه؟ صورتتان را با سیلی سرخ میکنین؟ خودتان هم گرسنهاین؟
ای داد بیداد این که دلش از من هم پرتره، الهی فدای اون صورت رنگ پریده نگران نباش. من میرم میگردم اگر چیری پیدا کردم میارم با هم میو کنیم.
چیکار کنم دیگه فرهنگ من خیلی بالاتر از این حرفهاست که از همسایم بیخبر باشم!!!
من میرم دنبال یه لقمه نون اگه با من کاری داشتی کافیه پنجره رو باز کنی، من همون جا روی لبه دیوارم فقط کافیه بگی: میو!!
كه طاقت رفو شدن ندارد.
سالهاست درزهاي دلم را آهسته ميپوشانم
تا ديگران ندانند چيزي براي بخشيدن ندارم.
ته ماندههاي احساسم را به كودك نانآوري مي بخشم
كه كفشهايم را بادستهاي يخ زده اش سياه ميكند
و باقيماندههاي عشقم را به پاي بي خانمانهايي ميريزم
كه در حسرت مرگ هم بايد ناله كنند.
چقدر خاليام امروز
وقت رفتن
آسمان زير پاي من است.
آبستن واژهاي تازه بود
و قطار جملات در پيچ و تاب
ايستگاه آخر
شعرم كبود متولد شد.

