تبليغاتX
سیاه قلم
سیاه قلم
مشق‌هاي شب‌ من

روایتی دیگر از زندگی یک معتاد پاک شده

همه مي­گويند  T.Cمعجزه مي­كند، اما من مي­گويم اين اعجاز نيروي اراده انسان است كه شكل، گفتار و رفتار يك معتاد را تغيير مي­دهد و او را از ولگردي و كارتن خوابي به جايي مي­رساند كه وقتي همان فرد را بعد از ترك تماشا مي­كني به مخيله­ات هم نمي­رسد كه او روزي اعتياد داشته است.

من يكي از فارغ التحصيلان اجتماع درمان مدار هستم، در يك خانواده فرهنگي بدنيا آمدم پدر و مادرم هر دو معلم بودند، هيچ گونه مشكل رفاهي نداشتم و از هر لحاظ تامين بودم.

تا دوره دبيرستان تحصيلاتم را خوب ادامه دادم، در دبيرستان نظارت خانواده روي من كمتر شد و من شروع كردم به رفيق بازي، دوستان زيادي هم  پيدا كرده بودم، اول و دوم دبيرستان مردود شدم، آخر با آن رفيق­هايي كه من داشتم مگر مي­شد درس خواند، همه­اش توي پارك بوديم و براي خودمان مي­گشتيم اصلا درس براي من جايگاهي نداشت..

خانواده ديدند من در بيرجند درس نمي­خوانم شرايطي فراهم كردند تا به دانشسراي مقدماتي تربيت معلم بروم. دانشسراي نيشابور قبول شدم رفتم به آنجا، دوستان خوبي دوربرم بودند، همه سالم و درسخوان، اما من دنبال دو تا دوست همدل بودم كه خيلي زود هم  پيدا كردم.

چون هر دو تا دوستم سيگاري بودند، وسوسه سيگار كشيدن به سراغم آمد، من و دوستانم تا فراغتي پيش مي­آمد، مي­رفتيم گوشه و كنار خيام و جاهاي تفريحي يك دانه سيگار مي­كشيديم، آخر خلاف ما در نيشابور همين بود. خوشبختانه در آنجا با معدل خوب فارغ التحصيل شدم.

وقتي براي كار تقسيم شديم، من و چند تا از دوستانم توي روستايي افتاديم كه مصرف مواد قبحي نداشت، همه ساكنان روستا مواد فروش بودند ما آنجا دانش آموزهايي داشتيم كه معتاد به دنيا آمده بودند. بچه­هاي كلاس اولي و دومي معتاد بودند، توي مهماني­هاي آنها مواد نقل مجلس بود، قبل از چاي و شام توي قندان مي­گذاشتند جلوي­مان، حداكثر مقاومتي كه ما چند نفر از خودمان نشان داديم، 5 الي 6 ماه بود.  

يكي به ما نگفت بابا، اينها آدم­هاي درستي نيستند، شما رفت وآمدتان را بفهميد و هر جايي نرويد، البته نمي­دانم اگر كسي هم پيدا مي­شد و اين را به ما مي­گفت من يكي به حرفش عمل مي­كردم يانه؟

حالاروي حساب سادگي بود يا جواني و خامي هر جا دعوتمان مي­كردند مي­رفتيم، با اين باور غلط كه ما تفريحي مصرف مي­كنيم، كشيدن مواد را ادامه داديم، اوايل براي مصرف مي­رفتيم توي كوه و دشت بعد اين بساط به خانه كشيده شد و دسته­جمعي با رفقا مي­نشستيم و استفاده مي­كرديم.

كم­كم اين كار يك عادت و رسم شد، اگر تعطيلات هم مي­رفتيم بيرجند باز يك جايي دورهم جمع مي­شديم، آن موقع توي فكر عوارض اعتياد و خماري و اين حرف­ها نبوديم.

وقتي مي­آمديم شهر انگار بي­قرار و بي­تاب بوديم، من فكر مي­كردم دلم مي­خواهد از جا كنده بشود ولي نمي­دانستم از چيه، مي­گفتم دلم براي روستا تنگ شده، ديگران مي­گفتند اين آدم چقدر وظيفه شناس است ، پنج شنبه و جمعه هم سر كار است.

يك وقت به خودم آمدم، ديدم جدي جدي معتاد شده­ام، شب­ها خوابم نمي­برد، از چشم­هايم اشك مي­آيد، ولي هنوز هم باورم نمي­شد، مي­گفتم من هر وقت بخواهم مي­كشم، هر وقت هم نخواهم نمي­كشم.

سال تمام شد، من به يك روستاي ديگر منتقل شدم كه در مجاورت مرز بود، از اول روستا تا آخرش را كه قدم مي­زدم ديگر نياز به استفاده مواد نداشتم. 

آنجا اگر به بچه ها مي­گفتم سردرد دارم و يا سرما خورده­ام، مواد بود كه تا ظهر به سمت خانه­ام سرازير مي­شد، والدين­بچه­ها سفارش هم مي­كردند كه به آقا معلم بگو اين مواد را بزند تا زودتر خوب شود.

دوسال بعد رفتم يك جاي ديگر، اينها پيشرفته تر بودند ترياك استفاده نمي­كردند شيره و هرويين مصرف مي­كردند، اوايل هفته كمي ترياك تهيه مي­كردم اما گاهي كه دوستانم مي­آمدند دور همي مواد زود تمام مي­شد و آخر هفته مجبور بودم از خود روستا جنسم را تهيه كنم و اين طوري بود كه هروئيني شدم. خودم را اين جوري توجيه مي­كردم كه اگر بخواهم ترياك يا شيره مصرف كنم بايد يك ساعت چهل و پنج دقيقه بنشينم و بكشم اما هرويين هم سريع تر بود هم ارزان­تر.

مقاومت و تحمل بدنم داشت بالا مي­رفت مدام بايد ميزان هرويين را افزايش مي­دادم براي پايين آوردن تزريق را شروع كردم در اين مرحله كنار هرويين، قرص اعصاب هم براي جايگزين هرويين صرف مي­كردم. غافل از اينكه مصرف مواد روي قيافه، شغل و خانواده­ام اثر گذاشته و سازمان آموزش و پرورش  هم متوجه اعتياد من شده است.

درگيري­هاي من با آموزش و پروش شروع شد، آنها يقين داشتند كه من معتادم، ملاكشان تست بود ولي نمي­توانستند از من تست مثبت بگيرند، راه­هاي كلك­زدن را ياد گرفته­بودم، البته سر خودم كلاه مي­گذاشتم درگيري­ها زياد شد و برايم حكم اخراج قابل پژوهش آمد، اعتراض كردم، حكم اخراج به تبعيد محترمانه تغيير پيداكرد.

جاي بعدي خدمتم تربت حيدريه بود، آنجا كريستال روي بورس بود، اول به هر زحمتي بود هرويين را تهيه مي­كردم بعد ديدم نمي­شود، مصرف كريستال را شروع كردم نمي­دانستم سير بالارفتن مصرف كريستال بالاتر از هر ماده ديگري است.

به علت تزريق مواد يكي از پاهايم عفونت كرد مدت زيادي در خانه افتاده بودم خجالت مي­كشيدم به دكتر بروم چون با يك نگاه مي­فهميدند كه اين غده در اثر تزريق به وجود آمده، بالاخره با اصرار خانواده در بيمارستان بستري شدم، 40 روز روي تخت افتاده بودم و هركسي چيزي مي­گفت تا اينكه غده چركي به همت يكي از پزشكان معالجه شد.

من با يك گواهي پزشكي برگشتم سركار، بدون اينكه حتي كوچكترين تصميمي براي ترك گرفته باشم مصرف را دوباره شروع كردم.

يادم رفت بگويم من سال دوم كارم زن عقد كردم، در طي  دو سال دوران عقد با هم در يك مكان مشغول كار بوديم، عاشق هم بوديم و روزهاي خوبي را باهم مي­گذارنديم، تا اينكه يك روز متوجه شد من معتاد شده­ام، درگيري لفظي پيدا كرديم، يك بار كه با عصبانيت به كارهاي من گير داد كتكش زدم،  او هم مدتي بي­خيال مصرف من شد، مي­گفت خير و شرش گردن خودت، اما من مي­ديدم كه چطورگونه­هايش فرو رفته و زير چشم­هايش از غصه كبود شده، طفلكي داشت مثل شمع آب مي­شد، خيلي دوستش داشتم گفتم من كه نمي­توانم ترك­كنم بهتر است او را طلاق بدهم تا دنبال زندگي خودش برود و پاي من نسوزد، توافقي از هم جدا شديم، گاهي فكر مي­كنم اگر او را بيشتر از هر چيز ديگر دوست داشتم و سعادتش را مي­خواستم چرا به جاي او از مواد جدا نشدم؟

طلاق از يك طرف، گيردادن­هاي حراست از يك طرف روي هم تلنبار شده بود، دوست نداشتم كاركنم، در طي اين مدت در تربت 36 مرتبه از من تست گرفتند و هر بار جواب منفي بود.

وارد اداره كه مي­شدم مواد همراهم بود، خيلي زرنگ شده بودم و آتو دست كسي نمي­دادم، يادم هست يك بار من را معرفي كردند به مشهد براي تست تخصصي، تست طوري بود كه از طريق ادرار تا دو ماه پيش اگر چيزي مصرف كرده بودي نشان مي­داد، براي اين آزمايش انواع و اقسام مواد مخدر و سه چهار نوع قرص را با هم خوردم و كشيدم و بعد تست دادم. جواب، مصرف چند نوع ماده مخدر را با هم نشان مي­داد، من هم خوشحال و سر فراز از كلكي كه زده بودم صدايم را بلند كردم كه تست شما را قبول ندارم، من اگر اعتياد داشته باشم يك نوع ماده را مصرف مي­كنم، توي اين ليست شما ترياك هست، شيره و كريستال و قرص هم هست.

گفتند دوباره تست بده، قبول نكردم، چيزي نگذشت كه نامه اخراج قطعي به دستم رسيد، با كلي اعتراض و پيگيري و با تخقيف باز خريد شدم.

خيلي زود منابع مالي­ام ته كشيد، مثل معتادهاي ديگر مشغول گوش­بري و كلاهبرداري و مواد فروشي شدم، يكسالي  علاف همين كارها بودم تا اينكه يك روز دو تا از رفيق­هايم را ديدم ترك كرده­اند، باورم نمي­شد آنها از هر لحاظ تا ته خط رفته­بودند و كارشان از من هم خراب­تر بود كار آنها به جايي رسيده بود كه نيروي انتظامي هم آنها را نمي­گرفت.

حالا آنها پاك شده بودند قيافه­شان تغيير كرده بود، آنوقت من معلم، كارم به خريد فروش مواد و اين حرف­ها كشيده بود، آنها به من گفتند ما جايي به اسم T.C  رفتيم ، آدرسش را گرفتم و 54 روز بعد من وارد مركز اجتماع درمان مدار شدم.

تازه آن موقع نقص­هاي وجودم را شناختم، به مشكلات فكري، گفتاري و رفتاري خودم پي بردم، در مدت نه ماه حسابي پيشرفت كرده بودم و به بالاترين رده مركز رسيده بودم، همه از من تعريف مي­كردند، به دستور رئيس مركز براي افتتاح T.C در يكي از شهرستان­هاي اطراف راهي آنجا شدم، هنوز همه چيز در آن مركز رو به راه نشده بود، همه­ي كارها را من و چهار تا از بچه­هاي ديگر انجام مي­داديم، از انتظامات گرفته تا كار مدير مركزي، آشپزي، پذيرش، تست از بچه­ها، كنترل، پذيرايي و برگزاري كلاس­ها  هم بر عهده ما بود.

فشار كار وحشتناك بود نه دكتر داشتيم، نه روانپزشك و مددكار، فقط هفته­اي يكي دوبار يك دكتر از زندان مي­آمد و موارد حاد را بررسي مي­كرد، همه اينها به كنار غرور مدير مركزي و همه كاره بودن  هم از يك طرف باعث شد لغزش كنم، سابقه مشروب خوردن را قبلا داشتم، براي رفع خستگي يكي دو بار نوشيدم، ولي خيلي زود كارم به جايي رسيد كه روزي سه وعده صبحانه نهار و شام مشروبم ترك نمي­شد.

فكر يك بار و دوبار مصرف كردن بودم كه يكدفعه ديدم يازده ماه است كه دوباره برگشته­ام، مدير مركز T.C پس از يكي دوبار صحبت كردن، متوجه لغزش من شد و از من خواست که برگردم، خيلي سخت بود اما انكار فايده­اي نداشت، عذاب وجدان هم يك لحظه آرامم نمي­گذاشت.

وقتي برگشتم همه به جاي سرزنش تأييدم مي­كردند كه شجاعت به خرج دادم و دوباره تصميم گرفتم، مبارزه­ي سختي بود، رده­هاي درماني را دوباره بالا آمدم و  به مدير مركزي رسيدم، در سفر استاني رئيس جمهور توي يك نامه شرح حالم را دادم، قرار است با گواهي مركز دوباره به سركار قبلي­ام برگردم.

امروز با 36 سال سن در حالي كه از يك مسير پر فراز و نشيب گذشته­ام، به اين نتيجه رسيده­ام كه توي اين دنيا چيزي با ارزش­تر از سلامتي وجود ندارد كه بخواهم پاكي­ام را به خاطر آن از دست بدهم و به كساني كه  مي­خواهند به معتادشان كمك كنند، اما نحوه­ي كمك كردن را بلد نيستند، هم ياد آوري مي­كنم توسري زدن و به صلابه­كشيدن معتاد چاره­ي كار نيست، بايد مشكل معتادشان را ريشه­يابي كنند و سپس مثل بيماري­هاي ديگر آن را درمان كنند فقط همين.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم آذر 1388 توسط طوسی

داستان جنگ با هیولای اعتیاد از زبان یک معتاد پاک شده

من۳۴ سالمه و بچه­ی تهرانم.ته تغاری خانواده بودم و حسابی همه تحویلم می­گرفتن مخصوصا پدر و مادرم، تا زمانی که سربازی نرفته بودم مشکلی نداشتم، صحبت تعریف نیست، ورزشکار بودم و اهل باشگاه، کمربند مشکی کاراته داشتم، ووشو هم کار می­کردم،  همین هم باعث می­شد آدم مغروری باشم.

بعد از اینکه از خدمت اومدم، یک روز توی باشگاه داشتم تمرین می­کردم که یکی از دوستام اومد به من یه تعارفی کرد که تا حالاشده تریاک بخوری ببینی چه حال و هوایی داره؟

 گفتم نه، گفت می­خوای امتحان کنی؟ توی همین بحث و فلسفه بودیم که بالاخره وسوسه شدم، گفتم حالا بذار تریاک بخورم ببینم این قدر تعریف می­کنن فلان بیستار، چی می­شه؟ می­خواستم ببینم این چه انرژیه که اینا اینقدر ازش میگن.

یکی می­گفت بلند شی یک ضربه بزنی به کیسه بکس می­ره بالا، یک مشت بزنی به دیوار، دیوار می­ریزه

همون شب اندازه­ی یک تیکه­ی کوچولو و خیلی کم خوردم، راست می­گفتن یک انرژی عجیبی توی بدنم احساس می­کردم، از این رو به اون رو شدم، دروغ نبود، واقعاً این انرژی را داشت و من خیلی ازش خوشم اومد.

تا دو سال گاهی گداری، اگه با دوستام، تفریحی، جایی می­رفتیم، مصرف می­کردم، می­شد که خیلی وقت هم سراغش نرم، همش با خودم می­گفتم اینایی که میگن معتادن چه جوری خمار می­شن؟ چرا من نمی­شم.

سال 74 توی شرکت پدر یکی ازدوستام مشغول شدم، اونجا یکی دو نفر استفاده­کننده بودن، وقتی شب کار بودیم، توی یه اتاق دورهم می­نشستند و مصرف می­کردن. من اوایل عادت نداشتم، حالم بد می­شد ولی خوشم می­اومد، اولش فقط برای این بود که بیدار بمونیم و خوب کارکنیم، راست راستی هم خوابمون نمی­برد تلاشمون هم بیشتر شده بود.

یک چند ماهی گذشت. قشنگ یادمه عین واقعیت رو دارم می­گم، اول شبی که نکشیدم سردرد شدم، تنها فکری که به سراغم اومد این بود که برم چند تا دود بکشم تا خوب بشم. فکر این نبودم که این سردرد برای چیه؟ حرف دکتر و این حرفا هم نبود، فقط پیام مغزم این بود برو بکش تا خوب بشی.

سال 76 قشنگ یادمه، دیگه تریاکی شده بودم. سال 78 که می­خواستم ازدواج کنم طرف مقابل منو همین طوری قبول­کرد چون شناخت خانوادگی نسبت به هم داشتیم، تریاک کشیدن من مشکل ساز نشد.

سال 80  یعنی دوسال بعد از ازدواجم تریاک کمیاب شد، هزار تومان تریاک را باید با 10 هزارتومان می­خریدم تازه جنسش هم آشغال بود. منم که بدنم نیاز داشت حسابی کلافه بودم.

 فقط براتون بگم که در همین زمان هروئین اومد توی بازار اونم چی، ارزون، پام به مکان­های دیگه که باز شد دیدم همه دارن هرویین مصرف می­کنن، با 500 تومان توپ توپ می­شدی. چون بلد نبودم، یک مدت می­رفتم مکان مصرف، پول می­دادم اونا برام آماده می­کردن تا بکشم، خوشحال بودم و خودم رو گول می­زدم که این کار به نفعمه، غافل از اینکه هروئین برنامش با تریاک فرق داره.

 قبلاً در شبانه روز با 2 هزارتومان تریاک کارم راه می­افتاد، ولی هروئین این طوری بود که پله پله مصرفم بالا می­رفت. بعد از یکی دوسال مصرفم به 5 گرم هرویین رسید هر گرمم 6 هزارتومان قیمت داشت، روزی 5 گرم یعنی 20 تا 30 هزارتومان، این خرج برای زندگی من خیلی سنگین بود.

مشکلات خانوادگیم از همین زمان شروع شد، کارم رو از دست داده بودم، اهل ترک هم نبودم، کمپ و کلینیک هم فایده نداشت تا می­اومدم بیرون شروع می­کردم، هرکاری کردن دیدن نمی­تونن منو کنترل کنن، برای همین کارمون به دادگاه کشیده شد، زنم گفت اگه هروئین رو بذاری کنار برمی­گردم، می­گفتم خوب، من دیگه تصمیم قطعی گرفتم و فلان بیستار، ولی درست زمانی که پای مصرف پیش می­اومد و خمار می­شدم یادم می­رفت قول دادم همین رو بگم اهمیت مواد اون زمان برام بیشتر از خونه و زندگیم بود، بالاخره هم کارمان به طلاق کشید.

خانواده­ مدافع من بودن، می­گفتن زنت باید بیشتر تحمل می­کرد، نباید تو رو به این زودی ترک می­کرد. برگشتم خونه­ی پدرم، رفیق  و همدمم مواد بود، وقتی می­کشیدم بی­خیال می­شدم.

 سه، چهار ماه بعد مادرم به خاطر سرطان فوت کرد. چه بهانه­ای از این بدتر برای من که مادرم خیلی هم هوام رو داشت، دیگه بساط را واضح پهن می­کردم وسط خونه و مصرف می­کردم، می­گفتم مگه ما واسه­ی چی زنده­ایم، منم چند روز دیگه می­میرم و فلان و بیستار، ولش کن، بذار راحت باشم.

به دوسال نکشید که پدرم هم مرد، توی اون دو سال من و اون با هم زندگی می­کردیم، خیلی مواظبم بود، همه­ی خرجم به پای اون بود، یادمه صبح که ازخواب بیدار می­شدم متوجه می­شد من چیزی دارم یا ندارم، پول درمی­اورد، یواشکی می­ذاشت توی جیبیم، اگه خواب بودم می­ذاشت زیرسرم، نمی­دونم اسمش دلسوزی بود یا اینکه می­دید من آدم نمی­شم این کار رو می­کرد.

الان که دارم می­گم می­بینم چقدر سخته، من واقعاً داشتم چی­کار می­کردم، به روح پدرومادرم با اینکه اون دوره خیلی سخت بود، اصلاً فکر این نبودم که گوش کسی را ببرم یا از دیوار کسی بالا برم، هرچی بود روی خانواده­ی خودم فشار می­آوردم، اونا هم به خاطر آبروطلبی هوام رو داشتن.

دو تا خواهرام دیدن راست راستی دارم تلف می­شم، من رو تشویق کردن بیا ترک کن، اومدیم مشهد توی یه کمپ، توی هفت، هشت روزی که اونجا بودم همش فکر فرار توی سرم می­چرخید، اینکه چه جوری می­شه از کمپ در برم، نذاشتم به 15روز برسه، اونقدر زنگ زدم که بیاین من حالم خوبه که طفلک­ها باور کردن، با گل وشیرینی و فلان بیستار منو بردن خونه یه جشن حسابی هم گرفتن.

توی خونه همش فکر این بودم که شبی چه طوری لایی بکشم و برم یک دود بزنم، نمی­دونم چه کلکی زدم فکر کنم، گفتم یه مقدار پول به من بدید برم حرم، دلم بدجوری گرفته، به این بهونه پول گرفتم وزدم بیرون.

آدمی که معتاده فکرش برای حل مسئله­ی ­خودش خیلی خوب کار می­کنه، یک شیوه­هایی پیدا می­کنه که فکر هیچکس به اون نمی­رسه، الان از این راهکارها ندارم.

از در که رفتم بیرون یه زنگ زدم به ساقی که کجایی؟ اصلاً از خیابان هم رد نشدم، سریع ساقی رو کشوندم اونجا، مثل گربه رفتم توی راه پله و خودم رو ساختم. چون بدنم سالم بود سریع حالتم به هم خورد، بدنم لمس شد و خمار، گفتم چه بهانه­ای بیارم برای اینا که شک نکن، راه حل این رو هم پیدا کردم گفتم، رفتم داروخانه قرص دیازپام خریدم و خوردم تا یک کمی بخوابم، برای همین بی­حالم و چرت می­زنم، طفلک­ها قبول کردن و فردا دوباره روز از نو، همونی که بودم.

کار ندارم دو سه ماه بعد دستم رو شد، از روی شماره­های موبایلم معلوم شده بود به کی زدم، برگشتم تهران و بچه­های خواهرم به مادرشان می­گفتن تو هرکاری بکنی باز این دوباره برمی­گرده ولش کن به حال خودش باشه.

ده ماهی بود که دوباره شروع کرده بودم که اتفاقی برام پیش اومد که گفتم اگر بمیرم هم باید بزارم کنار، می­دونین که، برای ترک، قدم اول رو باید خود معتاد برداره، اگر خودش نخواد و شما ببرینش توی یه سلول انفرادی صد روز حبسش کنین، روز صد و یکم می­ره دنبال مواد و مصرف می­کنه.

قضیه اینطوری بود که برادرام خونه­ی پدری رو فروختن و سهمی به من ندادن، گفتن هرچی به تو بدیم می­ری به عیش و نوشت می­زنی، تو هر وقت پول خواستی بیا ما بهت 5 تومان 10 تومان می­دیم.

اینجا بود که تعصب و غرورم به دردم خورد، رفتم با خواهرم هماهنگی کردم و گفتم جدی تصمیم گرفتم ترک کنم.

رفتم کمپ دوره­ی اونجا رو کامل گذروندم، از اونجا که بیرون اومدم بالای یکماه عین مرده خونه­ی خواهرم افتاده بودم. اعصابم خرد بود، می­خواستم ورزش کنم، شاد باشم برم بیرون ولی نمی­تونستم، خدا شاهده خیلی پیش اومد که همه رفته بودن بیرون، پولم توی خونه بود، شیطونه می­گفت برو ده تومان بردار یک بار دیگه بکش، حالت خوب بشه دیگه نکش، ولی تحمل کردم، چون با تمام وجود می­خواستم ترک کنم.

توی همین حال و هوا بودم که یه روز خواهرم اومد خونه و بهم گفت، با دوستم دردل می­کردم حال و روز تو رو بهش گفتم، اونم بهم گفته چرا داداشت رو نمی­برین T.C ؟

بعد فلسفه­ی T.C رو بهم گفت، خوشم اومد، علاوه بر اون ازخونه هم خسته شده بودم، گفتم این بیچاره­ها  هم خسته شدم، این طوری بود که خدا درست کرد و اومدم اینجا.

روزهای اول خیلی سخت بود، بعد از یک ماه که با بچه­ها آشنا شدم دیدم هی داره حالم بهتر میشه، بعد تازه اون موقع بود که متوجه کلاسها شدم و فهمیدم که 34 سال از عمرم گذشته و چیزی از زندگی نفهمیدم.

حالا شش­ماهه کامله که پاکم، همین روزها برمی­گردم تهران، برادرم پیمانکار ساختمونه، قراره با هم کار کنیم، امیدوارم  تمام چیزهایی رو که از دست دادم دوباره بدست بیارم. اینم بگم به اونایی که ترک کردن و وسوسه کشیدن دارن، اعتیاد یه مریضیه که درمون نداره، ما باید همیشه فکر کنیم، اعتیاد یک هیولاست که توی وجودمون زندگی می­کنه، فقط بعد از ترک توی قفس زندانی شده، کافیه یه بار بزنیم، اونوقته که درقفس باز می­شه و هر چی که ریسیدیم، پنبه می­شه!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم آذر 1388 توسط طوسی

روایتی خواندنی و متفاوت از زبان یک معتاد تحصیلکرده

والدين من در شهرمان بسيار متشخّص و سرشناس بودند، اگر كسي وارد خانواده من بشود هيچوقت اين ذهنيّت برايش پيش نمي­آيد كه يكي از اعضاء چنين خانواده­اي معتاد شده باشد.

فرزند دوم هستم و پدرم روي من تعصّب­هاي خاص خودش را دارد، چون پسر اولش هستم. من از سه سالگي يك حالت ناآرامي داشتم، يك انرژي مضاعف، حتي موقع بازي هم نمي­توانستم آن را تخليه كنم، الان مي­فهمم كه چقدر ناآرام بودم، البته توي خانواده بسيار مبادي آداب بودم، چون تربيت خانودگيم اين جوري بود. پيشرفتم در درس خيلي عالي بود قدرت يادگيري فوق العاده­اي داشتم، يعني يك پسر مثال­زدني و ديگران وقتي مي­خواستند براي فرزندان­شان كسي را به عنوان يك پسر نمونه و درسخوان اسم ببرند من را مثال مي­زدند.

من به اين صورت رشد كردم و آمدم بالا، سوم دبيرستان كه بودم اين حالت ناآرامي و هيجان اذيّتم مي­كرد دائم مي­خواستم به يك طريقي تخليه انرژي كنم، ناخواسته توي هر كاري كه وارد مي­شدم افراط مي­كردم، ورزش را در سطح حرفه‌ايش انجام مي­دادم، يعني همه چيز را در سطح بالا مي­خواستم چون فكر مي­كردم از ديگران بهتر و بالاترم. هميشه به دنبال راه وشيوه خلّاق براي انجام كارهايم بودم اين طوري هم از نبوغم استفاده مي­كردم هم اينكه با ديگران متفاوت بودم.

سوم دبيرستان با مشروب آشنا شدم، زماني كه مشروب خوردم، يك چند ساعتي حالم خيلي خوب بود وانگار آرام­تر شده بودم مدتي آن را ادامه دادم ولي معده­ام دچار ناراحتي شد، هم به خاطر اين موضوع و هم به دليل اينكه توي خانواده مذهبي بزرگ شده بودم و احساس گناه  و عذاب وجدان داشتم مشروب را كنار گذاشتم.

دانشگاه رشته دامپزشكي قبول شدم، سال اوّل كسي نمي­شناختم اما سال دوّم با چند تا از بچّه­ها كه مثل من درس­هايشان خوب بود يك سوييت گرفتيم. آن موقع ترياك يواش يواش بوسيله يكي از بچه­ها آمد توي جمع ما، اولين باري كه من ترياك مصرف كردم به قدري آرام شدم و حال خوبي داشتم كه قابل وصف نيست، بعد از يك عمر زندگي اين اولين باري بود احساس آرامش به من دست داد، انگار يك باره، از همه­ي هيجاناتي كه دوروبرم بود تخليه شده بودم، تا 12 ساعت اين حالت ادامه داشت، تمام خوبي ترياك اين بود كه علاوه بر آرامش مشروب، آدم را از حالت طبيعي خارج نمي­كرد.

اين توي ذهن ما بود كه كسي كه ترياك استفاده كند از لحاظ اجتماعي، ضد اجتماع و ضد جامعه محسوب مي­شود پس ما كتمانش مي­كرديم و نمي­گذاشتيم كسي بفهمد، خودمان را هم گول مي­زديم كه ما تفنّني مصرف مي­كنيم.

خانواده به هيچ عنوان فكرش را نمي­كرد من به چنين بيماري دچار باشم، چون رشته­ام نزديك به رشته علوم پزشكي بود، اطلاعات دارويي خوبي داشتم، علاقه زيادي به فارموكولوژي يا داروشناسي پيدا كرده بودم، بايد نه واحد پاس مي­كرديم اما من در حدّ يك پزشك عمومي و يا شايد هم بالاتر اطلاعاتم را بالا بردم آن هم فقط به خاطر اينكه وقتي مصرف مي­كردم مشكل جسماني پيدا مي­كردم و مي­خواستم راه حلّ مبارزه با آن را از طريق دارو ياد داشته باشم.

بعد از پايان ترم كه به خانه مي­رفتم، سريع داروها را جايگزين مي­كردم داروها را مي­شناختم، خودم نسخه مي­كردم و داروها را استفاده مي­كردم. بقيه مي­ديدند من چهار تا قرص مي­خورم ولي  با خودشان مي­گفتند اين يكي از رشته­هاي علوم پزشكي را خوانده حتماً مي­داند چه كار مي­كند و اين براي خودم هم باعث سوء تفاهم شده بود كه حالاچند روزي مواد كشيدم و الان هم كه مصرف نمي­كنم پس معتاد نيستم، من اصلاً توي اين وادي فرق مي­كنم و مثل ديگران نيستم اين كار را ادامه دادم تا رفتم خدمت.

 توي خدمت يادم هست، توي زمان آموزشي به خاطر اينكه براي مصرف پيش يكي از دوستانم بروم، شايد سه روز با فرمانده گردان­مان دعوا داشتم. هفته­اي يكي دو بار اين كار را مي­كردم.

بعد از سربازي من طرحم را فقط به خاطر اين مسئله براي ... برداشتم، بهانه هاي خوبي هم داشتم اين كه من اهل ... و بايد به مردمم خدمت كنم اما خودم مي­دانستم كه فقط براي دسترسي سريع و راحت به مواد اين شهر را انتخاب كرده­ا­م، بدون جلب توجه مقدار زيادي مواد مي­گرفتم، براي اينكه در محل كار كسي به ما شك نكند با يك چشم پزشك و دو تا از مهندسين مخابرات كه قبلا روي هم شناخت داشتيم، يك جايي را هم اجاره كرده بوديم، از آن موقع من هرروز مصرف مي­كردم و هيچ جايگزيني هم نمي­توانستم برايش بياورم، قرص ديگر نمي­توانست جوابگوي من باشد.

يادم هست وقتي يك كيس مثلاً سزارين برايم پيش مي­آمد مي­گفتم باشد يك­ساعت  ديگر، سريع ماشين مي­گرفتم مي­رفتم مصرف مي­كردم و برمي­گشتم كار را انجام مي­دادم، من آن موقع معاون فني مدير كل دامپزشكي استان هم بودم، اگر جلسه­اي پيش مي­آمد، بايد مصرف مي­كردم تا بازدهي لازم و كافي را داشته باشم، ديگر اجبار به مصرف پيش آمده بود.

يك روز مرخصي گرفتم تا براي ديدن خانواده به ...بيايم، از قبل يك جوري برنامه ريزي كرده بودم تا بتوانم در منزل يكي از دوستان مصرف كنم در اين ميان يكي از خواهرهايم با وجودي كه من احتياط مي­كردم دنبال من آمده بود و بوهايي از اعتياد من برده بود، ولي چون اين موضوع برايش قابل هضم نبود خودش را گول مي­زد كه اگر داداش من مي­رود توي اين خانه حتماً برنامه­­ي ديگري دارد.

خواهرم موضوع را به مادرم گفت ايشان هم آن قدر موضوع را زير و روكرد تا قضيه رو شد، اما چون خودشان هم  نمي­خواستند بپذيرند كه من معتادم،  وقتي من گفتم فقط يك چند باري آنجا نشستم و اهل مواد كشيدن و اين حرف­ها نيستم، آنها خيلي راحت قبول كردند.

ولي به فكر راه چاره هم بودند كه نكند من واقعاً معتاد بشوم، براي همين من را در منگنه قرار دادند كه بايد ازدواج كنم بالاخره من هم به خاطر نقطه ضعفم، به اين مسئله تن در دادم، آن موقع 27 سالم بود و سال دوم طرحم را مي­گذراندم.

خانمم فوق ليسانس صنايع غذايي و از يك خانواده متشخص بود، ازدواج كرديم ولي ازدواج باعث نشد من اين مسئله را كنار بگذارم، من همين جا به همه مي­گويم ازدواج و انگيزه هاي كوچك نمي­تواند تله درماني براي بهبود معتاد باشد، خلاصه براي آزمايش خودمم را منفي كردم، ولي روز ازدواج برنامه­اي چيدم و رفتم مصرف كردم به هرحال رور ازدواجم بود و با خودم مي­گفتم براي پذيرايي مهمان­ها بايد توي يك حالت خوبي باشم. بعد از آن رفتيم شمال ماه عسل، آن جا هم بدون اينكه همسرم بو ببرد مصرف مي­كردم، توي برنامه­چيني استاد شده بودم تا هشت ماه بعد از زندگي هم همين روش را ادامه مي دادم تا اينكه اتفاقي كه نبايد افتاد.

توي خانه­اي كه ما اجاره كرده بوديم، صاحب خانه و يكي از بچه­ها كليد داده بودند به چند نفر ديگر، آنها هم در غياب ما، گويا حسابي همسايه­ها را عاصي كرده بودند، ما نشسته بوديم كه مأموران مبارزه با مواد مخدر وارد شدند و همه­ي ما دستگير شديم.

ديگر جاي انكار نداشتم، پدر و مادر و همسرم فهميدند، كار دادگاه را سپردم دست يك وكيل و كارها غيابي حل و فصل شد، اما  خانواده راه چاره­ي ديگري براي من پيدا كرده بودند، گفتند بايد مكان زندگي­ات تغيير كند كلينيك را بستم و آمدم ...، ده دوازده روز طول كشيد تا مكان و جايي براي مصرف پيدا كنم، تا يكسال و نيم بعد كسي نفهميد من دارم چيكار مي­كنم.

بود تا اينكه من و همسرم براي حل يك مشكل كوچك رفتيم پيش يك آقاي روانشناس، او هم نامردي نكرد و جلوي خانمم گفت من مي­دانم شما الان مصرف كننده هستي، من با روانشناس دعوايم شد كه ما براي مسئله ديگري آمديم و اين مسئله ربطي نداشت كه شما بگوييد، اما كار از كار گذشته بود، خانمم حسابي به هم ريخت، رفت و دادخواست طلاق داد.

 گويا روانشناس به او گفته بود بايد من را تحت فشار بگذارد، تا من تشويق به ترك بشوم او هم ظاهراً به صورت سوري مهريه­اش را به اجرا گذاشت، من هم كه حسابي مغرور و از خود راضي به جاي اينكه دست از مواد بردارم رفتم يك كتاب حقوق خانواده گرفتم تا بتوانم جواب وكيل را دادگاه بدهم.

بالاخره سر لج و لجبازي، توافقي طلاق گرفتيم، اما همين كه همسرم رفت يك دفعه احساس كردم زندگيم تباه شده، يك دفعه تصميم به قطع مصرف گرفتم، رفتم كلينيك ترك اعتياد و چند مدتي پاك بودم.

با شناختي كه از بعضي افراد پاك شده در T.C پيدا كرده بودم، به T.C آمدم. با كمك همان دوست روانشناس كه قبلاً با او دعوايم شده بود به جلسات گروه درماني دعوت شدم، حدود سه چهار سالي مي­رفتم و بحث هاي مختلفي مي­كردم ولي هنوز نقص­هاي من برطرف نشده بود تا اينكه تجربه و علم مسؤولين T.C كار خودش را كرد و من به يك شناخت واقعي نسبت به خودم دست پيدا كردم. فكر مي­كنم خيلي مهم نباشد كه من چند سال است كه پاكم، مهم اين است من خودم را شناختم و توانستم نقصهايم را برطرف كنم.

 من الان 37 ساله­ام و فعلاً در يك كلينيك ترك اعتياد مشغول كار هستم،  با يك سري مهارت­ها كه ياد گرفته­ام دوباره با خانمم زير يك سقف زندگي مي­كنيم و خدا را شكر زندگي خوب و عالي با هم داريم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم آذر 1388 توسط طوسی
 ساعتي است كه كركره‌هاي آهني در خيابان دانشگاه و چهارراه دكترا بالا رفته‌است به همت دست‌هاي مردانه و بازار مثل هميشه داغ است. من اما در ميانه‌ي اين خيابان و هياهوي مردانه‌اش، نشان از زناني مي‌جويم كه وادي كسب و كارشان را با چراغ دلشان روشن مي‌كنند صبح و شام و سال‌هاست كه با تكيه بر ايمان و اراده در سايه استقلال و خودكفايي خويش زندگي مي‌گذارنند.

 خاتون هست اما ديده نمي‌شود گويي صورت خويش را درحجاب ديوارهاي تو درتو  پوشانده است. در ورودي‌اش كوچك است و باريك به سختي مي‌بينندش آنها كه به تندي درگذرند. كاش نماي بهتري مي‌ساختند براي اين بازار آنها كه مي‌دانند خاتون منبع درآمد بانواني است كه مي‌خواهند آمرانه و محتاط روي پاي خودشان بايستند و دست خواهش پيش نامردمان دراز نكنند از روي نياز.

از ميان انبوه عينك‌ها در اول بازار كه ترفند كوچكي است براي جلب مشتري مي‌گذرم و دقايقي را صرف ديدن بازاري مي‌كنم كه ديدني‌تر مي‌شود تماشايش اگر بداني چرخ ‌هايش به دست خانمهاي سرپرست خانوار و خود‌اشتغال مي‌چرخد و رونقش سفره‌ي رزق و روزي آنها را پر مي‌كند از نان حلال.

اكثر غرفه‌ها توسط خياطي و توليدي پوشاك و صنايع دستي پرشده و صد البته خيلي چيزهاي ديگر كه در همه‌ي بازارها پيدا مي‌شود. براي شروع سراغ مدير اين بازارمي‌روم تا از خاتون بيشتر بدانم. او مي‌گويد: اين بازار از سال 82  كار خودش را زير نظر هيئت امنايي متشكل از استانداري، شهرداري و بهزيستي آغاز كرده است. او مي‌گويد: بازار 54 غرفه دارد كه از شماره‌ي يك تا بيست آن متعلق به شهرداري بوده و مابقي غرفه‌ها را به مددجويان تحت پوشش بهزيستي واگذار كرده كه هم اكنون 34 تا از آنها را خانم‌هاي سرپرست خانوار و خودسرپرست مديريت مي‌كنند.

او معتقداست با توجه به موقعيت مكاني خاتون، بازار خريد وفروش خوب نيست و كسب و كار غرفه‌دارها آن طور كه بايد رونق ندارد.

وی درباره‌ي دلايل اين ركورد مي‌گويد: درست جلوي ورودي بازار ملك شخصي يكي از شهروندان قرار دارد كه كاملا جلوي ديد بازار را گرفته، انتهاي بازار هم بسته است و اين باعث شده مردم كمتر اشتياق داشته باشند وارد اين بازارچه شوند.

او مي‌گويد: اين كسادي را مي‌توان با تلاش ارگان‌هاي ذيربط حل‌كرد. در صورت خريداري اين ملك توسط شهرداري و ساخت سردر مناسب و راه‌اندازي بازار گلستان كه در امتداد اين بازار قرار ‌گرفته، طراوت و شادابي به اينجا برمي‌گردد و انگيزه براي ريختن جنس مناسب و توليد بهتر فراهم مي‌شود.

 او مي‌گويد: خانم‌ها توان مالي ندارند جنس شكيل بريزند و مغازه‌ها را پركنند. اجناس هم به روز نيست. وام هم كه مي‌گيرند به علت كسادي بازار زير قسط‌هايش مي‌مانند. چند ماه پيش خانم‌ها يك نمايشگاه آخر بازار راه انداختند كه استقبال زيادي از آن شد فروش عالي و بيش از حد انتظار بود بازار راه افتاده بود و همه راضي بودند ولي متاسفانه شهرداري اجازه نداد ادامه پيدا كند و هيچ طوري هم سر اين مساله با ما راه نيامد.

او مي‌گويد: خانم‌هايي كه اينجا كار‌‌مي‌كنند از نظر اقتصادي ضعيف‌اند اما حاضرند كرايه‌ي بيشتري بپردازند اگر شهرداري به وضعيت اينجا رسيدگي كند و از اين غريبي كه گرفتارش هستند نجاتشان دهد.

با يكي از زنان سرپرست خانوار كه مدت سه سال است توي اين بازار كار مي‌كند. هم‌كلام مي‌شوم او مي‌گويد: از وامهاي زودبازده براي راه اندازي كارم استفاده كردم و الان توليد كننده‌ي پوشاك هستم. وقتي بازار خوب است 4 نفر هم زير دستم مشغول كار مي‌شوند.

این خانم تعريف‌مي‌كند: كرايه در خاتون براي زن‌هاي شاغل تحت پوشش بهزيستي نيمه بهاست، اما مغازه‌هايي كه براي كار آنها در نظر گرفته شده ته بازار است و قسمت جلوي بازار كه در موقعيت بهتري از بقيه قرار دارد در اختيار شهرداري است و كرايه آن هم بيشتر است. كساني مثل من كه مجبورند براي گذران زندگي به هر قيمتي روي پاي خود بايستند هويت خودشان را حفظ كنند حاضرند كرايه را تمام و كمال بدهند اما كارشان رونق داشته باشد.

او مي‌گويد: بازار جاي خوبي قرار دارد ولي به خاطر ساختمان روبرويش در نقطه‌ي كور واقع شده،  البته ما به خاطر اين مسايل پا پس نمي‌كشيم آنقدر ادامه مي‌دهيم تا بالاخره مردم خاتون ما را بشناسند. خاتوني كه بچه‌ها به سختي و با جان و دلشان نگه داشته‌اند وگرنه بازار هاي مشابه در استان‌هاي ديگر خيلي زود بساطش برچيده شد.

دختر معلولي را مي‌بينم كه مشغول چيدن دكور يكي از مغازه‌هاست. كيف‌ها را با دقت جابه جا مي‌كند با من هم صحبت مي‌كند: من از معلولين مركز 12 فروردينم و اينجا فروشنده‌گي مي‌كنم. مادرم جزء زنان سرپرست‌خانوار است و چند تا مغازه بالاتر خياطي مي‌كند.

 او مي‌گويد: اينجا جاي امن و خوبي براي كاركردن خانم‌هاست فقط اي كاش اينجا جمعه‌ها هم باز بود. چيزي شبيه جمعه بازارها آن وقت مطمئنم وضع فروش‌مان بهتر از اين مي‌شد كه هست.

بعد از آن پاي صحبت يكي از زنان خود سرپرست بازار مي‌نشينم كه 5 سال است براي امرار معاش خياطي مي‌كند. مغازه‌ي كوچكش در نهايت نظم و سليقه تزيين شده‌، چرخهاي خياطي و ژانومه و سردوز او درست مثل سربازاني آماده و گوش به فرمان در يك رديف ايستاده‌اند. 

او مي‌گويد: اينجا جنسها بدون واسطه و مستقيم به مردم عرضه مي‌شود. همه مي‌دانند وقتي  جنسي از توليد به مصرف باشد با استفاده‌ي كم به دست مشتري مي‌رسد و اگر برنامه‌ريزي مناسبي وجود نداشته‌باشد خانمها همان سرمايه اوليه خود را هم از دست مي‌دهند من مدتي آخر بازار  كار كردم، خيلي كساد بود پس اندازم را هم خرج كردم. آمدم اول بازار  خدا را شكر الان وضعم خيلي بهترشده است.

او مي‌گويد: هر كاري توي اين دنيا سختيهايي براي خودش دارد. من مي‌خواهم با موانعي كه سر راهم سبز‌مي‌شوند مبارزه كنم. شايد بعضيها كم بياورند اما من تسليم نمي‌شوم از تمام هزينه‌هاي زندگيم مي‌زنم تا بالاخره كار و كاسبيم رونق بگيرد.

 باچند نفر ديگر هم صحبت مي‌كنم گلايه‌شان از مظلوميت بازار است و دلشان غنج مي‌زند براي تكرار روزهاي گرم نمايشگاه و التماس دعا دارند براي برگشتن آن روزهاي خوش.

حرفشان يكي است همه مي‌گويند چاشني قناعت بر سفره دارند تا روزي كه يك يك مردم شهر خاتون را از خودشان بدانند و ياريش كنند با خريدي كوچك.

كاش بوديد و مي‌شنيديد وقتي حرف مي‌زدند دل آدم مي‌لرزيد براي لحظه‌هاي تنهايي يك زن و براي رنجي كه مي‌كشد تا در صحنه باقي بماند.

 از آنها خداحافظي مي‌كنم و تصويرخاتون را يك بار ديگر در ذهنم مرور مي‌كنم، تصوير قشنگي كه رنگ و لعابش را مديون خانمهايي است كه مي‌توانستند بنشينند و دست روي دست بگذارند به اميد لطف و عنايتي از جانب ديگران اما توكل كردند و ايستادند تا هويت خويش را در نهايت سربلندي و عزت حفظ كنند.

 بازار را آهسته و قدم به قدم ترك مي‌كنم درون هر غرفه زني مي‌بينم، گذر كرده از پاييز چونان درختي جوان و نوپا كه نمي‌خواهد در برابر زمستان زندگيش كوتاه بيايد. شايد در ظاهر سر تسليم در مقابل قانون طبيعت فرودآورده باشد اما ريشه‌ در خاك دوانده و بهاري را انتظار مي‌كشد كه در آن شكوفه‌هاي صبرش به بار مي‌نشينند. 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم آذر 1388 توسط طوسی

زندگی پر فراز و نشیب مردی که شب عروسی دخترش هم چرت میزد

من توي يك خانواده چهار نفري به دنيا آمدم. سه تا خواهر داشتم و يكي يك دانه­ پسر مادرم بودم. همه چيز خوب بود تا اينكه پدرم را در سن 5 سالگي از دست دادم.

مادرم مجبور شد خودش چرخ زندگي را بچرخاند، همه­ي كارها روي دوش او بود. شش ساله كه شدم، رفتم به يك كارگاه طلاسازي همزمان تا كلاس ششم هم درس خواندم، اما بعد تصميم گرفتم توي بازار كار باشم و تا 19 سالگي توي همان كارگاه طلاسازي بودم.

همان سالها ازدواج كردم، خانمم ديپلمه بود و توي بيمارستان ارتش كارمي­كرد. آن موقع من يك مغازه كوچك زرگري باز كرده بودم، شاگردي داشتم كه حشيش مي­كشيد، يك روز تعارف كرد و من هم كشيدم. بعد از كشيدن حشيش حالم خيلي خراب شد اما خيلي هم خوشم آمد. يك مدتي فقط توي نخ سيگار و حشيش بودم اما كم­كم به طرف ترياك كشيده­شدم.

اولين بچه­ام كه بدنيا آمد سه سالي مي­شد كه به شيره­كش خانه مي­رفتم، معتاد به هرويين شده بودم، قيافه­ام هم تابلو شده بود. به زنم قول دادم كه ترك كنم.

چند باري ترك كردم اما نشد، هوس مي­كردم و دوباره مي­رفتم سراغش، نفهميدم كي شدم باباي سه تا بچه، توي همين گير­و­دار ، فكر كنم سال 69  بود كه براي اولين بار دستگير شدم و چهار ماه رفتم زندان، بعد از آن هم مرتب دستگير مي­شدم و آن قدر اين كار ادامه پيدا كرد تا يك دفعه ديدم 14 سال سابقه زندان دارم.

توي زندان همه چيز پيدا مي­شد من هم مصرف مي­كردم، البته دو سه باري هم ترك كردم ولي تا به مواد مي­رسيدم دوباره شروع مي­كردم.

هيچ وقت يادم نمي­رود دختر اولم را كه عروس كردم چه افتضاحي به بار آوردم. شب عروسي حالم خراب بود گاهي چرت مي­زدم و هذيان مي­گفتم و گاهي هم كارهايي انجام مي­دادم كه در شأن پدر عروس نبود، دامادم آدم تحصيلكرده­اي بود و از اعتياد من هم خبرداشت، بنده خدا به روي خودش نياورد، اما بعد از آن آبروريزي كه به بار آوردم خانمم به كلي از من نااميد شد و طلاقش را گرفت و همراه بچه­ها خانه را ترك كرد.

توي سن45 سالگي شده بودم يك معتاد سابقه­دار، كه توي خيابان ها آواره بود. تمام اثاث خانه را فروخته­بودم از پيك­نيك و گاز و ديگ­مسي گرفته تا قابلمه و فرش و هر چيزي كه دم دستم بود. خلاصه هر چيزي را كه مي­شد فروختم و دود كردم. بعد براي اينكه خرج عملم دربيايد رفتم سراغ خريد و فروش مواد، همه آرزوي مرگم را داشتند، اول از همه هم خودم، آخر پسرم بزرگ شده بود و پا گذاشته بود جا پاي من.

عجب بابايي بودم، از بچه­هايم خبر نداشتم، يعني اگر هم مي­خواستم سري به آنها بزنم جايي بينشان نداشتم، تا چند ساعتي، مي­نشستم مي­گفتند:« خوب ديگه بلند شو برو پي­كارت». حق هم داشتند مي­ترسيدند كه يك وقت كاري كنم كه آبرويشان برود.

تقريباً همه غير از مادرم از من بريده بودند، فقط او بود كه هنوز برايم دلسوزي مي­كرد و وقتي به زندان مي­افتادم به ملاقاتم مي­آمد.

خيلي­ها آمدند تا به من كمك­كنند، زندگيم را دوباره سروسامان بدهم ، اما نمي­شد تا اينكه يكي از دوستانم گفت يك مركزي هست كه اگر پاك شوي و به آنجا بروي، امكان دارد كه ديگر معتاد نشوي­، آنقدر تعريف كرد كه من تصميم گرفتم ترك كنم.

اول رفتم توي يك كلينيك بستري شدم، حدود يك ماه تحت نظر بودم، هر شب فقط شام و سيگار به من مي­دادند و مي­رفتند. بعد از يك ماه آمدم بيرون و آزمايش دادم، با جواب منفي وارد T.C شدم و دو سالي ماندگار شدم تا بالاخره خانواده­ام به سراغم آمدند.

 من 24 سال سابقه اعتياد دارم و الان شش سال و دو ماه است كه پاكم، بعد از هفت سال جدايي به خانمم رجوع كردم و حدود سه سال است كه داريم باهم زندگي مي­كنيم

من به عنوان يكي از ياوران مشاور تقريبا هر دو روز يك بار به T.C سر مي­زنم و عصرها  هم توي يك كلينيك ترك اعتياد كار مي­كنم.

خوشبختانه پسرم هم بعد از من به  T.Cآمد و ترك كرد. او بعد از سه سال پاكي ازدواج كرده  و الان روي يك ماشين كار مي­كند و زندگيش را مي­چرخاند. خدا بخواهد تا چند ماه ديگر او صاحب فرزند مي­شود و من هم دومين نوه­ي خودم را مي­بينم.

مي­خواهم به همه­ي كساني كه ادعا دارند و مي­خواهند تا آخر اين راه را بروند بگويم كه من تا آخرش را رفتم چيزي نبود، حداقل 20 نفر را  هم مي­توانم نام ببرم كه زير پل­هاي شهر بدون اينكه از زندگي چيزي بفهمند، پوسيدند و از بين رفتند و در اين دنيا چيزي جز آوارگي و دزدي و قاچاق براي زنده ماندن و مصرف كردن نصيب­شان نشد.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388 توسط طوسی

گفت وگويي با استاد صحاف، آهنگساز و موسيقيدان نابيناي مشهدي

آواها و نواها از همان ابتداي خلقت در نهاد طبيعت نهفته بوده و اكنون به شكل يك نياز و در قالب يك زبان بين المللي به نام موسيقي جايگاه ويژه­اي را در جهان به خود اختصاص داده است.

تاثير شگرف اين پديده ­ي هنري بر روحيه­ي انسان براي همه امري بديهي و روشن است، يك قطعه موسيقي اصيل و ارزنده گاهي مي­تواند انسان را به تفكر و انديشه وا دارد و مانند نردباني مقدمات عروج و تعالي روح انسان را فراهم نمايد.

استاد صحاف کسی است که همگان او را به عنوان استاد مسلم موسيقي مي­شناسند، وي كه ساليان متمادي در نقش كارشناس مسئول موسيقي اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي خراسان، مدرس، محقق موسيقي و عضو هيئت مديره انجمن موسيقي مشهد مشغول فعاليت­ بوده است، در سال 81  عنوان بهترين آهنگساز اركسترال را از آن خود كرده است.

اين هنرمند روشندل خراساني در كنار خلق قطعات ارزنده­ي موسيقي، آثاري هم در اين زمينه به رشته­ي تحرير در آورده، از جمله تاليفات وي كتابي است تحت عنوان« ديدخواني و ديدسرايي» ويژه آموزش سلفژ كه هم اكنون در اختيار هنرجويان اين رشته قرار دارد.

استاد يعقوب صحاف، نوازنده­ي برجسته پيانو كه اكنون دوران بازنشستگي خود را طي مي­كند همچنان مشغول تدريس موسيقي علمي به شاگردانش مي­باشد، او معتقد است موسيقي به معناي عام آن همواره در سراسر زندگي انسان جاري بوده و جزئي از وجود آدمي است.

استاد صحاف درباره­ي نقش موسيقي در زندگي انسان­ها مي­گويد: انسان از همان بدو تولد كه پا به اين كره خاكي مي­گذارد با انواع موسيقي­هاي طبيعي احاطه مي­شود، نغمه­ي پرندگان خوش الحان، غرش جانوران درنده و چك چك باران هر يك در جاي خود تاثير موسيقيايي بر روح و جان انسان مي­گذارند.

او مي­گويد: اگر كمي دقت كنيد مي­بينيد كه نغمه­ي لالايي مادر براي كودك هم نوعي موسيقي است با وجود اين مي­بينيد زندگي انسان هيچگاه منهاي موسيقي نبوده و نخواهد بود.

استاد صحاف در مورد گذشته­اش مي­گويد: دو سال بيشتر نداشتم كه بر اثر حادثه اي هر دوچشمم را از دست دادم، در سه سالگي پدرم به رحمت خدا رفت، اواخر سال 36 بود كه براي ياد گرفتن موسيقي، تحصيل و آموزش خط­بريل به مدرسه شبانه­روزي رودكي در تهران رفتم. آن موقع كامپيوتر، ضبط­صوت، واكمن و نرم­افزارهاي مخصوصي كه الان در دسترس نابينايان هست در كار نبود، منابع كم و محدود بودند و ما به هزار مكافات درس مي­خوانديم، توي مدرسه معلم­ها كتاب را به ما ديكته مي­كردند، فرصتي براي درس دادن آنها نمي­ماند و ما مجبور بوديم خودمان درس­ها را بخوانيم، به هر حال من طي چهار سالي كه آنجا بودم زير نظر اساتيد گرانقدري مثل حسينعلي وزيري تبار، استاد منوچهر رشيدي و استاد جواد معروفي در دو رشته موسيقي ايراني و موسيقي كلاسيك جهاني تحصيل كردم.

او تعريف مي­كند: بعد از تمام كردن آن دوره به مشهد برگشتم، در آن دوره من اولين كسي بودم كه خط بريل را در مشهد ياد گرفته بودم، يادم هست وقتي من بريل مي­خواندم همه با تعجب در مورد آن از من سئوال مي­كردند. بعد از مدتي در رشته­ي روانشناسي دانشگاه فردوسي مشغول تحصيل شدم، من در بين نابينايان خراساني جزء اولين كساني بودم كه وارد دانشگاه مي­شدم و اين موضوع براي خيلي­ها جالب بود.

استاد صحاف مي­گويد: من علاقه­ي زيادي به موسيقي داشتم، اما امكانات زيادي در دسترسم نبود و تهيه منابع و كتب هم بسيار مشكل بود، آن موقع درسطح كشور كتاب معمولي هم براي مطالعه نابينايان پيدا نمي­شد چه برسد به كتاب­هاي تخصصي در زمينه موسيقي، براي همين اين كتاب ها را با زحمت زياد و از طريق مكاتبه با نهادهاي علمي، فرهنگي خارج از كشور تهيه مي­كردم، با تهيه و مطالعه اين كتاب­ها و جزوه­هاي متعدد موسيقي با متدهاي مختلف آموزش نوازندگي پيانو، ارگ، سلفژ، هارموني، كنترپوان، آهنگسازي، فرم، سازشناسي، اركستراسيون و تاريخ موسيقي ...آشنا شدم.

 استاد صحاف در مورد تشكيل زندگي و انتخاب همسفرش در اين راه مي­گويد: همزمان با اينكه دانشجو بودم و درس مي خواندم، در يك آموزشگاه موسيقي هم درس مي­دادم، همسرم آنجا دفتردار و مسئول ثبت نام بود، پس از ده سال آشنايي با ايشان در سال 61 با هم ازدواج كردم و يك دختر و پسر هم ميوه­هاي زندگي ما هستند كه هر دو در زمينه موسيقي مشغول كار هستند.

به گفته­ي وي بسياري از هنرمندان و كساني كه امروز در مؤسسات و آموزشگاه­هاي خصوصي مشغول كار و تدريس موسيقي هستند، مستقيم يا با واسطه شاگردان او بوده­اند، وي در ادامه مي­گويد: زماني كه در فرهنگ و ارشاد كار مي­كردم شرايطي فراهم شد كه فضاي موسيقي خراسان را تغيير بدهم و نوعي نگرش علمي نسبت به اين موضوع به وجود بياورم. بعد از اين همه سال كار و تلاش وبي­وقفه وقتي به كارنامه خودم نگاه مي­كنم، مي­بينم به عنوان كارشناس موسيقي دشواري­هاي زيادي داشتم، اما تمام هدفم اين بوده كه موسيقي را به صورت هنري هدفمند، اصولي و آكادميك در سطح استان به علاقه­مندان معرفي­كنم و با تمام مشكلاتي كه سرراهم بود موفق شدم، نگاهي علمي و جديد در ارتباط با موسيقي در ميان مردم و هنرمندان ايجاد كنم و خوشحالم كه در پي­ريزي يك فرهنگ ارزشمند يعني موسيقي علمي، حداقل در استان خراسان و مشهد قدمي برداشته­ام.

او درباره­ي يكي از آثار برجسته­­اش به نام تصنيف« باران» توضيح­مي­دهد: اين قطعه در قالب اركسترال و با تلفيقي از سازهاي مختلف اجرا وضبط شده، شعر اين اثر از اشعار محلي خراسان گرفته شده و از دعاي باران مردم اين خطه حكايت مي­كند، اين اثر از سه قسمت مجزا يعني التجا، دعاي باران و استجابت دعا تشكيل شده كه با وجود تفكيك، قابليت تركيب و پخش به شكل پيوسته را هم دارد، اين اثر با همراهي 12 نوازنده و بيش از 50 نفر در گروه كر اجرا وضبط شد و در دهمين جشنواره­ي توليدات مراكز استان­ها علاوه بر عنوان بهترين آهنگساز، عناوين بهترين خواننده اركستر و صدابردار را هم نصيب خود كرد.

اين هنرمند روشندل در پايان صحبت­هايش مي­گويد: وقتي خدا دري را به روي انسان مي­بندد، در ديگري را بروي او خواهد گشود، من هم از اين قاعده مستثني نبوده­ام و به محض اينكه بينايي­ام را از دست دادم حس شنوايي­ام قوي­تر شد و صداها براي من معناي تازه­اي پيدا كرد، مي­دانيد كه نابينايان خيلي به حس شنوايي­شان متكي هستند و از طريق حس شنوايي محيط اطراف خود را تعبير و تعريف مي­كنند، به هر حال طبيعي است كه اگر انساني عضوي از اعضاي خود را از دست بدهد دشوارهايي خواهد داشت شد، اما بايد با توكل به خدا و اتكا به اراده خودش روي پاهايش بايستد و تا جايي كه مي­تواند از كسي مساعدت نگيرد، ممكن است هميشه شرايط بر وفق مراد نباشد و انسان نتواند هنر وتوانايي خود را به سرعت و سهولت به ديگران عرضه كند، اما با صبر وشكيبايي موقعيت­هايي هم بدست خواهد آمد تا انسان لذت پيروزي و مؤفقيت را با تمام وجود حس كند.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388 توسط طوسی
زندگی هر کدام از ما مثل یک کوچه ی بن بسته که آخرش خودمونیم. طول این کوچه به اندازه ی طول عمر هر کدام از ماهاست، هر بار که با یکی دوست می شیم، یک راه از کوچه ی ما به کوچه ی زندگی یک آدم دیگه باز میشه. اگردوستان زیادی داشته باشیم خیلی زود  متوجه می شیم که کوچه ی ما مثل یک شاهراه به تمام نقاط و کوچه پس کوچه های شهرمون راه داره و کوچه ی بن بست ما شده به وسعت یک شهر، یک کشور شاید هم یک دنیا.
نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388 توسط طوسی

وقتی دیده ای در خانه نگرانش نیست، آغوش سرد خیابان می شود بهترین پناهگاهش، مدرسه خیابان خیلی زود به او می آموزد  همه ی آنچه را که می خواهد مردمی غریبه از روی ترحم میان دست های کوچکش خواهند گذاشت. دیری نخواهد پایید که شاخه های پربار بخشش مردم در برابر لباسهای ژنده و صورت نشسته او خم می شوند و قصه مسافر کوچک خیابانگرد ما درست از همین نقطه آغاز می شود.

وقتی کودکی سر چهارراه ايستاده و ترازو يك دفتر مشق دارد فال مي گيرد، آدامس می‌فروشد یا کفش واکس می‌زند و سود عالي از کارش به دست می‌آورد تشویق می‌شود تا در خیابان باقي بماند. اگر هزینه خدمت او به فرض 100 تومان مي شود دادن 1000 تومان پول به او باعث مي شود بچه را خياباني کنیم.

براستي ما نبايد از يك بچه آسيب ديده انتظار داشته‌باشيم درست و صحیح رفتار کند. بايد يادش بدهيم که چطور خود را با جامعه وفق دهد و ناهنجاری ها را از ذهنش پاک کنیم.

بايد باور كنيم كه خیابانی شدن يك كودك تقصیر خانواده است و خیابانی ماندن او تقصیر ماست. کمک هاي مردم دلسوزكار دست اين بچه‌ها مي‌دهد چون اگر بچه در خيابان باشد بالاخره يكي او را جمع مي كند و به وضعیتش سر و سامان می دهد اما اگر خياباني بماند به لطف مردم، ديگر او نمي‌خواهد از خيابان جمع شود و كاري از دست هيچ سازمان و ارگاني ساخته نيست. چون این بچه آقا بالاسر ندارد تا 2 تومان در مي‌آورد مي‌رود عشق و حال، هر روز كه بيشتر پول داشته باشد بیشتر خرج می کند، ممکن است جمع همسالي پيدا كند و همه می دانند در این گونه جمع ها چه چیزهايي پیدا می‌شود.

اگر کودک درآمد عقلاني نداشته باشد و بیش از ارزش كارش مزد بگیرد نمي‌تواند فردا پيشه‌اي داشته باشد و در حقيقت ما با این کمک ناخواسته آينده او را تباه كرده‌ایم. حالا اين بچه به تنبلي و گدايي عادت كرده است. مسئله به همین جا ختم نمی شود وقتی كودك بزرگ شد دیگر كسي كمكش نمي‌كند، چون جامعه حمايتش نمي‌كند مجبور است برگردد پیش خانواده و اگر نتواند می رود سراغ دزدي و بزهكاري كيف قاپي و كارهاي ديگر.

آمار نشان مي‌دهد خلاف كاران ايران بيشتر معتاد بودند. فردا همين بچه معصوم تبدیل می شود به خفاش شب، چون با پول مردم و بدون نظارت يك بزرگتر به مواد مخدر روي آورده است. اگر این جوان به خاطر اعتيادش یك مهندس مملكت را بكشد نبايد از او گله كرد شايد پدر و مادر همين مهندس در كودكي براي این كودك دل سوزانده و پولي به او داده ‌اند.

برای پیشگیری از این معضل می توان كار عروسكي و گرافيكي انجام داد و آینده اين كودك را به صورت انیمیشین به مردم نشان داد. نشان دهيم شما الان كمك مي‌كنيد اما فردا وقتي او بزرگ شد و معتاد شد و دم چهارراه گدايي كرد هم آیا به او کمک می کنید؟ راديو و تلوزيون و رسانه های جمعی باید آن قدر تبلیغ در این مورد داشته باشند كه هيچكس كمك نكند و البته راه صحیح کمک کردن را هم به مردم بیاموزیم.

 نمی دانم آیا دفعه بعد که کودکی خیابانی را می بینيد با دستی پر از نیاز و خواهش، می توانيد خود را قانع کنيد و وجدانتان را با دادن صدقه به او تسلی ندهيد یا نه، کاش یک دل باشیم با هم و باور داشته باشیم که در انتهای جاده ترحم مان هیچ چیز دلپذیری برای یک کودک رهاشده در خیابان نمی‌تواند وجود داشته باشد.

 
نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388 توسط طوسی

وقتي وارد اتوبوس شد كسي متوجه حضورش نشد، به گمانم مردم سر در گريبان و ساكت، در حال شمردن دل مشغولي هاي تكراري و معمولي زندگي خود بودند، درب اتوبوس كه بسته شد از ميان شلوغي و ازدحام هميشگي صدايي تازه بلند شد، سرها به طرف صدا پيچيد، پسرك ژنده پوش با آن لهجه‌ي محلي شيرينش در يك لحظه كانون توجه قرار گرفت، خودش اين را مي دانست.

خيلي‌ها با اشتياق كسالت انتظار‌كشيدن تا ايستگاه بعد را با گوش‌سپردن به شعر كوتاه او عوض‌كردند و در ازاي اين سرگرمي دست در جيب كرده و خردترين پولي را كه در ته آن پيدا‌كردند به عنوان تشكر به او دادند و بسياري ديگر سر برگرداندند و بي‌اعتنا مشغول تماشاي خيابان شدند.

قبلا هم او را ديده بودم با دايره اي در دست، خودم را از لابلاي جمعيت به او رساندم، اسمش را پرسيدم و از او خواستم دست از كاسبي بكشد تا كمي با هم صحبت كنيم، نمي دانم با خودش چه فكري‌كرد اما با من همراه شد. از چهارراه شهدا به سمت بهزيستي حركت كرديم. آنچه مي‌خوانيد ما حصل يك گپ و گفت دوستانه با محمد است.

*ببينم محمد چند سالته؟

13 يا 14 سال درست نمي دونم.

*شغل تو همينه؟

ها مي دوني، صداي من خوبه براي همين آواز ميخونم.  چند تا از دوستام سعي كردند مثل من شعر بخونن ولي نتونستند رانندها هم اونا رو راه نمي دن توي اتوبوس. يكبار به همين خاطر با هم دعوامون شد دوستام مي گن تو به راننده ها گفتي ما رو راه ندن ولي من چيزي به كسي نگفتم آخه روزي هر كي دست خداست.

*دفعه قبل كه ديدمت دايره هم داشتي؟

توي عيدا و ايام شادي دايره هم ميزنم اما الان محرمه نميشه.

*براي چي اين كار رو مي كني؟

كار خوبيه از گدايي كه بهتره.

*مگه تو گدايي هم كردي؟

يكي دو هفته، دو تا از بچه ها بهم گفتند درآمدش خوبه منم باهاشون رفتم توي خيابوناي بالاشهر گدايي مي كرديم، برنج مي‌گرفتيم مي‌فروختيم خوب پول در مياورديم ولي يك روز يكي از دوستام با يه بچه پولدار دعواش شد اونم زنگ زد به پليس و گفت چند تا گداي ولگرد توي كوچه ما هستند، يكدفعه نمي دونم مامورا از كجا سريع رسيدند به ما و دستگيرمون كردن.

*بعد چي شد؟

هيچي، بردنمون چهار طبقه گفتيم ما خلافكار نيستيم، چون دفعه اولمون بود ولمون كردن، منم ديگه نرفتم گدايي، با خودم فكر كردم ديدم اين كار عاقبت نداره.

*درآمدت چقدره، زندگي باهاش مي‌چرخه؟

يه روزايي 4 ، 5 هزارتومان يه روزايي هم 7، 8 هزارتوماني كار مي‌كنم.

*راستي نگفتي كجايي هستي؟

زابلي، قبلاْ دوره گرد وكولي بوديم، توي شهرا مي‌گشتيم، طرفاي تربت حيدريه  بابام مسگري مي‌كرد. گاهي به جاي پول مس كهنه و جنس مي‌گرفتيم، اون روزا خيلي خوب بود اگه بابام آزاد بشه دوباره وضعمون خوب مي‌شه منم درس مي‌خونم.

*چطوري شد اومدين مشهد؟

بي بي‌م تو مشهد زندگي مي‌كرد وقتي مرد ما براي تعزيش اومديم مشهد يه مدتي اينجا بوديم كه بابام را با جنس گرفتن ما هم مجبور شديم بمونيم.

*الان بابات زندونيه؟

ها، 8 سالي مي شه.

*مادر چي داري؟

دارم، الانم رفته ديدن بابام زندون.

*اون كار مي‌كنه؟

نه من نمي‌ذارم، خودم نوكرشم پول در مي‌يارم مي‌دم اون خرج كنه، من حتي اجازه نمي‌دم اون بره در مغازه چيز بخره، گناه داره توي اين هواي سرد، بهش گفتم تا بابام بياد همهِ‌ي كاراش رو خودم مي‌كنم.

*از خانوادت بگو چند نفريد؟

8 نفريم. يك داداش بيكارم دارم كه همش خوابه اون از من بزرگتره ولي اصلاّ به فكر پول درآوردن نيست، يه ليوان آبم دست مادرم نمي‌ده، دو تا از خواهرام هم عروس شدن.

*ببينم اگه تو كار نكني كسي هست خرجي شما رو بده؟

يه روزايي كه پول ندارم يا كار نكردم از دامادامون قرض مي‌گيرم چند روز بعد كار مي‌كنم و پسشون مي‌دم، همه مي دونن حساب كتاب من درسته، براي همين هر وقت پول بخوام بهم قرضي مي‌دن.

*خونتون كجاست؟

ما توي يك مغازه زندگي مي‌كنيم، برجي 15 هزارتومن هم كرايه مي‌ديم. مغازه مال عمومه، اون پول داره.

*8 نفر آدم توي يه مغازه جا مي‌شن؟

ها بابا، فقط دستشويي نداريم كه ميريم خونه‌ي خواهرم، چند روزي كه هوا سرد شده لوله هامون يخ زده آبم نداريم.

*سوادم داري؟

تا كلاس دوم. اگر كار نمي‌كردم درس مي‌خوندم اما حالا خرجي خانواده مهم تره.

*پسراي روزنامه فروش رو ديدي، دوست داري جزء اونا باشي؟

ديدمشون، ميگن نهار هم بهشون مي‌دن ولي من نمي‌تونم برم قاطي اونا.

*چرا؟

چون شناسنامه نداريم، فقط خواهر كوچيكم داره. نفهميديم شناسنامه بدرد مي‌خوره دنبال كار و كاسبي خودمون بوديم و به فكرش نبوديم حالا افسوس مي كشيم كه چرا نداريم؟

*رفتار مردم باهات چطوره؟

يه روز كه شعر مي‌خوندم يك فردي به من 2 هزار تومن داد با يك شال گردن. اول كه دستش را برد طرف كمرش فكر كردم مي خواد منو بزنه بعد ديدم شال گردنش رو از كمرش وا كرد انداخت دور گردن من، بعد اومد جلو منو ماچ كرد و يه 2 هزار تومني هم بهم داد. يك زني هم هست هر وقت منو مي‌بينه بهم پول مي‌ده. بعضي ها هم دعوام مي كنن مي گن سر ما رو بردي، مخ ما رو خوردي، برو گم شو، آنوقت من پياده مي شم.

*تا حالا شده بگيرنت؟

يك بار گوشه‌‌ي خيابون وايستاده بودم، دايره‌م پاره شده بود داشتم درستش مي‌كردم و بهش چسب مي‌زدم كه شهرداري منو گرفت تا شب توي خيابونا دور زديم. دنبال بچه هاي بساطي و آدامس فروش و واكسي مي‌گشتند ساعت 10 شب بود من خسته شده بودم گريه‌م گرفته بود رفتيم يه جاي دور نزديك كوه ها، اسمش خانه‌ي سبز بود اونجا چند تا تو‌گوشي خوردم بهم گفتند اگه دوباره گوشه‌ي خيابون ببينيمت پوستت رو غلفتي مي‌كنيم بعد منو بردند بهزيستي توي پنج راه، اونا بردنم حموم، لباس هم بهم دادن چند روز اونجا بودم تا مادرم اومد دنبالم، كلي گريه كرد بعد كارت زندان بابام رو نشون داد تا اجازه دادن بيام بيرون.

صحبت‌هايمان تازه گل انداخته بود كه محمد گفت ديرش شده و بايد برگردد سركارش، موقع خداحافظي پسرك زابلي تمام حواسم پيش آن بيلبورد تبليغاتي بود كه پيش‌تر در شهر ديده بودم روي آن نوشته بود چند ريال كمك مستقيم به كودك خياباني او را خوشحال و آينده‌اش را تباه مي‌كند.


نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388 توسط طوسی

براي هركسي ممكن است اتفاق بيفتد در يك چشم بر هم زدن يا كمتر از آن، باور كردنش سخت است، اما اين يك حقيقت است. ممكن است به خاطر يك حادثه چشم هايم را از دست بدهم و يا در اثر يك سانحه اختيار دست ها و پاهايم ديگر مال خودم نباشد. چه دنياي بي رحمي، به همين سادگي مي پيوندم به خيل كساني كه تا ديروز از كنارشان مي گذشتم و شايد با ديده‌ي ترحم نگاهشان مي‌كردم.

 توي محوطه آسايشگاه شهيد فياض بخش ايستاده‌ام و به چنين لحظه اي فكر مي كنم. براستي اگر من معلول بودم آيا اينجا خانه‌ي خوبي براي من بود؟

كلي فكر از توي ذهنم مي گذرد. براي چند لحظه دلم به حال بال و پر شكسته خودم مي سوزد. قدم در راه مي گذارم تا سراي دوم معلولين را با نگاهي تازه ببينم . گذشتن از راهرو عريض و طويل آسايشگاه هم براي خودش عالمي دارد، توي مسيرم سالن بازي بچه ها را مي بينم با كلي اسباب بازي هاي رنگارنگ و بچه‌هايي كه بشدت با آنها سرگرمند.

 مربي آنها مي گويد: بچه ها و كودكان معلول آسايشگاه ظاهراْ براي بازي به اين سالن مي آيند اما در پس بازيگوشي هاي كودكانه آنها ما اهداف درماني را دنبال مي كنيم كه نهايتا منجر به شناسايي بچه هاي فعال و معرفي آنها به بخش دانش آموزي مي شود. سعي مي كنم جلوي كودك درونم را بگيرم، خلاصه بعد از كشيدن لپ چند تا از بچه ها و در آوردن سر وصداي آنها از سالن بازي بيرون مي روم.  بعد از آن مي روم سراغ بخش زنان هركس آنجا مشغول كاري است. يكي دارد بافتني مي بافد و ديگري دارد تلوزيون تماشا مي كند، چند تايي هم دور هم نشسته اند و احتمالاْ دارند غبيت مي كنند همين طور كه جلو مي روم، روي يكي از تخت ها چشمم به او مي افتد. مشغول درس خواندن است. تمام بدنش را با پتو پوشانده، مي فهمم كه بايد قطع نخاع شده باشد. كنار تختش مي نشينم تا از او بيشتر بدانم، اسمت چيه؟ سمانه

 چندسالته و چند وقته كه اينجايي؟ از او مي پرسم و منتظرجواب مي شوم. نگاهش را به سقف مي دوزد و مي گويد: متولد سال 63 هستم الان 23 ساله ام.حدود دو سال پيش در اثر سانحه رانندگي قطع نخاع شدم و اينجا زندگي مي كنم. نگاهش را از چشم هاي من بردارد و به سقف خيره مي شود، سپس ادامه مي دهد: اين اتفاق باعث تحول در زندگي من شد. مي دانيد من قبلا تئاتر كار مي كردم عكاسي هم مي كردم كلا فعاليت هاي هنري زيادي داشتم. همه فكر مي كردند كه سمانه بعد از تصادف نمي تواند اين سكون و بي حركتي را تحمل كند اما من دوباره زندگي را شروع كردم درست است كه ظاهرا آسيب ديده شدم اما اتفاقات قشنگي زيادي هم برايم افتاده و خيلي چيزها ياد گرفتم.

سمانه ادامه مي دهد: سال پيش در اولين جشنواره عكس معلولين شركت كردم و جزء 12 نفر اول شدم و عكسم توي كتاب جشنواره چاپ شد. پارسال يك فيلم كوتاه هم كار كردم به نام پود رنگي كه در جشنواره  فيلم كوتاه تهران شركت كرد. البته كارگردان اين اثر بعد از فيلم برداري كارش ديگر از بازيگرانش خبري نگرفت من به عنوان بازيگر كار از او توقع داشتم به معلوليت احترام بيشتري بگذارد.

او مي گويد: امسال در دانشگاه پيام نور در رشته علوم اجتماعي پذيرفته شدم و هم اكنون مشغول تحصيل هستم. سمانه همچنان از كارهايش مي گويد ومن دست از نوشتن برداشته ام قلمم ياري نمي كند، آخر اين حرف ها را بايد شنيد، سمانه را بايد ديد، او عاشق زندگي كردن است، هرچند افق ديدگانش به چهار ديواري آسايشگاه محدود شده باشد. عاشق نفس كشيدن است و تجربه كردن هر چند بدنش رنج بودن و ماندن را به قيمت گزاف معلوليت خريده باشد، كي و كجايش را نمي دانم، اما با چشم هايم مي بينم و با تمام وجود حس مي كنم كه سمانه عاشق است و مي خواهد همه ي بچه هاي آسايشگاه اين حس قشنگ را تجربه كنند.

مي خواهم با او خداحافظي كنم كه مي گويد: راستي يادم رفت بگويم كه من قرار است بزودي مامان شوم. با تعجب نگاهش مي كنم و او با لبخند  ادامه مي دهد:  فعلا مامان مكاتبه اي و حامي يك دوقلو ي خوشگل به نام مرجان و ميلاد هستم.  اينها هديه هاي خداوند به من هستند و من تمام تلاشم را مي كنم تا آنها انسان هاي شايسته اي بار بيايند.

از سمانه و دنياي پر شور و تحركش خداحافظي مي كنم و وارد بخش دانش آموزي دختران مي شوم.  بچه ها مشغول نهارخوردن هستند از دور نگاهي به آنها مي اندازم، متوجه يكي از دخترها مي شوم، نگاه كنجكاو او بالاخره كار خودش را مي كند، دستش را مي فشارم و با او همكلام مي شوم او مي گويد:  نجمه هستم و دو روز پيش 21 ساله شدم. مي پرسم چطور شد كه ويلچرنشين شدي؟ جواب مي دهد: مادرم مي گويد نه ماهه كه بودم تب مي كنم و با تزريق يك آمپول پني سيلين فلج مي شوم.

نجمه مي گويد: خانه ما توي روستاست ، آنجا امكان ادامه تحصيل نداشتم براي همين به اينجا آمدم تا درسم را ادامه بدهم و بروم دانشگاه . نجمه از آرزوهايش مي گويد و از هزاران هنري كه ياد گرفته و من در تعجبم از اينكه چقدر زيبايي در اطراف من بوده است و به آنها توجه نكرده ام، چقدر توانايي كه تا به حال از آن بهره نگرفته ام، حس غريبي دارم شايد ديگر از محدوديت هاي معلوليت نمي ترسم، روي نجمه را مي بوسم و از او جدا مي شوم.

سراغي هم از بخش دانش آموزي پسران مي گيرم علي اكبر را آنجا پيدا مي كنم او مي گويد: 16 سال دارم، در اثر تصادف از ناحيه پا دچار نقص عضو شدم و الان 5 سال است كه به آسايشگاه آمده ام، مي خواهم از فرصت هايم به خوبي استفاده كنم وحسابي درس  بخوانم تا بتوانم مهندس كامپيوتر شوم.

او درمورد زندگيش در آسايشگاه مي گويد: پدر و مادر من سالهاست فوت كرده اند ولي من در كنار بچه هاي آسايشگاه اصلا احساس تنهايي نمي كنم ما مثل يك خانواده در كنار هم زندگي مي كنيم. به مدرسه مي رويم و بعد از ظهرها نيز باهم تمرين بسكتبال مي كنيم. من خوشبختم و اميدوارم همه ي خوانندگان شما نيز مثل ما خوشبخت بوده و در سلامتي كامل بسر ببرند. مي خندد و من متوجه شوخي او مي شوم، مي گويم خوب حالا يك خاطره هم تعريف كن او كمي مكث مي كند و مي گويد: امسال شب يلداي خوبي داشتيم تمام برنامه ها را بچه ها اجرا كردند به همه ي ما خيلي خوش گذشت، تعريف كردني نيست، بايد بوديد و مي ديديد.

با علي اكبر كمي از گذشته و آينده صحبت مي كنيم، سپس او را به خدا مي سپارم و از آن بخش خارج مي شوم.

كمي توي محوطه آسايشگاه قدم مي زنم، سلف سرويس توانخواهان، مسجد، كارخانه صنايع كاغذي، آشپز خانه مجهز و... بناهاي آجري و سفالي ديگري كه از گوشه و كنار مجتمع سر بيرون آورده اند را تماشا مي كنم سر در هر كدام از آنها نامي به يادگار حك شده است كه خبر از همت عالي آدم هايي مي دهد كه طي ساليان گذشته به ياد نيازهاي گفته و ناگفته معلولين بوده و دست هيئت امناي اين مركز را به گرمي و از سر اخلاص فشرده اند.

حين قدم زدن چشمم به كارگاه خياطي آسايشگاه مي افتد با كمي كنجكاوي مي فهمم يكي از آنها دوخت و دوز سفارشات به ويژه لباس كارخانه ها و كارگاه ها را انجام مي دهد و ديگري كارگاهي است كه دوخت مايحتاج داخلي مركز از جمله انواع ملحفه، روتختي، پرده، گان و آليز را به عهده دارد. فاطمه خانم كه به عنوان مربي برشكار در اين كارگاه كار مي كند به من مي گويد، 24 نفر در اين كارگاه خياطي مشغول كارند، سپس به من نشان مي دهد كه معلولين چگونه پدال چرخ خياطي را به جاي پا با دست فشار مي دهند. او مي گويد اين كار بسيار سخت است معلول بايد با يك دست حواسش به كارش باشد و با دست ديگر پدال را فشار دهد. او ادامه مي دهد: كساني كه در اين كارگاه ها كار مي كنند علاوه بر نوعي كار درماني، دستمزدي نيز بابت تلاش روزانه شان از مسئولين مربوطه دريافت مي كنند كه با وجود اندك بودن بسيار با بركت است.

همان طور که به گوشه و كنار آسايشگاه سر می زنم با خودم فكر مي كنم اي كاش مي شد كاري كنيم، كمك بگيريم از همه ي آدم ها، مادرها وپدرها، متوليان بهداشت ودرمان، مسئولين پيشگيري و... هركسي يا چيزي را كه مي تواند جلوي معلوليت فرزندان اين مرز وبوم را بگيرد. كاشكي هدف از توسعه و تجهيز اينجا تنها رفاه ساكنين فعلي آن بود و هيچكس از اين پس در صف پذيرش آسايشگاه نبود. براستي انجام يك آزمايش ژنتيك قبل از ازدواج و كمي احتياط در حين كار و رعايت قوانين راهنمايي و رانندگي اينقدر سخت و طاقت فرساست كه به يك عمر زندگي در آسايشگاه مي ارزد؟
نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388 توسط طوسی
Blog Skin