روایتی دیگر از زندگی یک معتاد پاک شده
همه ميگويند T.Cمعجزه ميكند، اما من ميگويم اين اعجاز نيروي اراده انسان است كه شكل، گفتار و رفتار يك معتاد را تغيير ميدهد و او را از ولگردي و كارتن خوابي به جايي ميرساند كه وقتي همان فرد را بعد از ترك تماشا ميكني به مخيلهات هم نميرسد كه او روزي اعتياد داشته است.
من يكي از فارغ التحصيلان اجتماع درمان مدار هستم، در يك خانواده فرهنگي بدنيا آمدم پدر و مادرم هر دو معلم بودند، هيچ گونه مشكل رفاهي نداشتم و از هر لحاظ تامين بودم.
تا دوره دبيرستان تحصيلاتم را خوب ادامه دادم، در دبيرستان نظارت خانواده روي من كمتر شد و من شروع كردم به رفيق بازي، دوستان زيادي هم پيدا كرده بودم، اول و دوم دبيرستان مردود شدم، آخر با آن رفيقهايي كه من داشتم مگر ميشد درس خواند، همهاش توي پارك بوديم و براي خودمان ميگشتيم اصلا درس براي من جايگاهي نداشت..
خانواده ديدند من در بيرجند درس نميخوانم شرايطي فراهم كردند تا به دانشسراي مقدماتي تربيت معلم بروم. دانشسراي نيشابور قبول شدم رفتم به آنجا، دوستان خوبي دوربرم بودند، همه سالم و درسخوان، اما من دنبال دو تا دوست همدل بودم كه خيلي زود هم پيدا كردم.
چون هر دو تا دوستم سيگاري بودند، وسوسه سيگار كشيدن به سراغم آمد، من و دوستانم تا فراغتي پيش ميآمد، ميرفتيم گوشه و كنار خيام و جاهاي تفريحي يك دانه سيگار ميكشيديم، آخر خلاف ما در نيشابور همين بود. خوشبختانه در آنجا با معدل خوب فارغ التحصيل شدم.
وقتي براي كار تقسيم شديم، من و چند تا از دوستانم توي روستايي افتاديم كه مصرف مواد قبحي نداشت، همه ساكنان روستا مواد فروش بودند ما آنجا دانش آموزهايي داشتيم كه معتاد به دنيا آمده بودند. بچههاي كلاس اولي و دومي معتاد بودند، توي مهمانيهاي آنها مواد نقل مجلس بود، قبل از چاي و شام توي قندان ميگذاشتند جلويمان، حداكثر مقاومتي كه ما چند نفر از خودمان نشان داديم، 5 الي 6 ماه بود.
يكي به ما نگفت بابا، اينها آدمهاي درستي نيستند، شما رفت وآمدتان را بفهميد و هر جايي نرويد، البته نميدانم اگر كسي هم پيدا ميشد و اين را به ما ميگفت من يكي به حرفش عمل ميكردم يانه؟
حالاروي حساب سادگي بود يا جواني و خامي هر جا دعوتمان ميكردند ميرفتيم، با اين باور غلط كه ما تفريحي مصرف ميكنيم، كشيدن مواد را ادامه داديم، اوايل براي مصرف ميرفتيم توي كوه و دشت بعد اين بساط به خانه كشيده شد و دستهجمعي با رفقا مينشستيم و استفاده ميكرديم.
كمكم اين كار يك عادت و رسم شد، اگر تعطيلات هم ميرفتيم بيرجند باز يك جايي دورهم جمع ميشديم، آن موقع توي فكر عوارض اعتياد و خماري و اين حرفها نبوديم.
وقتي ميآمديم شهر انگار بيقرار و بيتاب بوديم، من فكر ميكردم دلم ميخواهد از جا كنده بشود ولي نميدانستم از چيه، ميگفتم دلم براي روستا تنگ شده، ديگران ميگفتند اين آدم چقدر وظيفه شناس است ، پنج شنبه و جمعه هم سر كار است.
يك وقت به خودم آمدم، ديدم جدي جدي معتاد شدهام، شبها خوابم نميبرد، از چشمهايم اشك ميآيد، ولي هنوز هم باورم نميشد، ميگفتم من هر وقت بخواهم ميكشم، هر وقت هم نخواهم نميكشم.
سال تمام شد، من به يك روستاي ديگر منتقل شدم كه در مجاورت مرز بود، از اول روستا تا آخرش را كه قدم ميزدم ديگر نياز به استفاده مواد نداشتم.
آنجا اگر به بچه ها ميگفتم سردرد دارم و يا سرما خوردهام، مواد بود كه تا ظهر به سمت خانهام سرازير ميشد، والدينبچهها سفارش هم ميكردند كه به آقا معلم بگو اين مواد را بزند تا زودتر خوب شود.
دوسال بعد رفتم يك جاي ديگر، اينها پيشرفته تر بودند ترياك استفاده نميكردند شيره و هرويين مصرف ميكردند، اوايل هفته كمي ترياك تهيه ميكردم اما گاهي كه دوستانم ميآمدند دور همي مواد زود تمام ميشد و آخر هفته مجبور بودم از خود روستا جنسم را تهيه كنم و اين طوري بود كه هروئيني شدم. خودم را اين جوري توجيه ميكردم كه اگر بخواهم ترياك يا شيره مصرف كنم بايد يك ساعت چهل و پنج دقيقه بنشينم و بكشم اما هرويين هم سريع تر بود هم ارزانتر.
مقاومت و تحمل بدنم داشت بالا ميرفت مدام بايد ميزان هرويين را افزايش ميدادم براي پايين آوردن تزريق را شروع كردم در اين مرحله كنار هرويين، قرص اعصاب هم براي جايگزين هرويين صرف ميكردم. غافل از اينكه مصرف مواد روي قيافه، شغل و خانوادهام اثر گذاشته و سازمان آموزش و پرورش هم متوجه اعتياد من شده است.
درگيريهاي من با آموزش و پروش شروع شد، آنها يقين داشتند كه من معتادم، ملاكشان تست بود ولي نميتوانستند از من تست مثبت بگيرند، راههاي كلكزدن را ياد گرفتهبودم، البته سر خودم كلاه ميگذاشتم درگيريها زياد شد و برايم حكم اخراج قابل پژوهش آمد، اعتراض كردم، حكم اخراج به تبعيد محترمانه تغيير پيداكرد.
جاي بعدي خدمتم تربت حيدريه بود، آنجا كريستال روي بورس بود، اول به هر زحمتي بود هرويين را تهيه ميكردم بعد ديدم نميشود، مصرف كريستال را شروع كردم نميدانستم سير بالارفتن مصرف كريستال بالاتر از هر ماده ديگري است.
به علت تزريق مواد يكي از پاهايم عفونت كرد مدت زيادي در خانه افتاده بودم خجالت ميكشيدم به دكتر بروم چون با يك نگاه ميفهميدند كه اين غده در اثر تزريق به وجود آمده، بالاخره با اصرار خانواده در بيمارستان بستري شدم، 40 روز روي تخت افتاده بودم و هركسي چيزي ميگفت تا اينكه غده چركي به همت يكي از پزشكان معالجه شد.
من با يك گواهي پزشكي برگشتم سركار، بدون اينكه حتي كوچكترين تصميمي براي ترك گرفته باشم مصرف را دوباره شروع كردم.
يادم رفت بگويم من سال دوم كارم زن عقد كردم، در طي دو سال دوران عقد با هم در يك مكان مشغول كار بوديم، عاشق هم بوديم و روزهاي خوبي را باهم ميگذارنديم، تا اينكه يك روز متوجه شد من معتاد شدهام، درگيري لفظي پيدا كرديم، يك بار كه با عصبانيت به كارهاي من گير داد كتكش زدم، او هم مدتي بيخيال مصرف من شد، ميگفت خير و شرش گردن خودت، اما من ميديدم كه چطورگونههايش فرو رفته و زير چشمهايش از غصه كبود شده، طفلكي داشت مثل شمع آب ميشد، خيلي دوستش داشتم گفتم من كه نميتوانم ترككنم بهتر است او را طلاق بدهم تا دنبال زندگي خودش برود و پاي من نسوزد، توافقي از هم جدا شديم، گاهي فكر ميكنم اگر او را بيشتر از هر چيز ديگر دوست داشتم و سعادتش را ميخواستم چرا به جاي او از مواد جدا نشدم؟
طلاق از يك طرف، گيردادنهاي حراست از يك طرف روي هم تلنبار شده بود، دوست نداشتم كاركنم، در طي اين مدت در تربت 36 مرتبه از من تست گرفتند و هر بار جواب منفي بود.
وارد اداره كه ميشدم مواد همراهم بود، خيلي زرنگ شده بودم و آتو دست كسي نميدادم، يادم هست يك بار من را معرفي كردند به مشهد براي تست تخصصي، تست طوري بود كه از طريق ادرار تا دو ماه پيش اگر چيزي مصرف كرده بودي نشان ميداد، براي اين آزمايش انواع و اقسام مواد مخدر و سه چهار نوع قرص را با هم خوردم و كشيدم و بعد تست دادم. جواب، مصرف چند نوع ماده مخدر را با هم نشان ميداد، من هم خوشحال و سر فراز از كلكي كه زده بودم صدايم را بلند كردم كه تست شما را قبول ندارم، من اگر اعتياد داشته باشم يك نوع ماده را مصرف ميكنم، توي اين ليست شما ترياك هست، شيره و كريستال و قرص هم هست.
گفتند دوباره تست بده، قبول نكردم، چيزي نگذشت كه نامه اخراج قطعي به دستم رسيد، با كلي اعتراض و پيگيري و با تخقيف باز خريد شدم.
خيلي زود منابع ماليام ته كشيد، مثل معتادهاي ديگر مشغول گوشبري و كلاهبرداري و مواد فروشي شدم، يكسالي علاف همين كارها بودم تا اينكه يك روز دو تا از رفيقهايم را ديدم ترك كردهاند، باورم نميشد آنها از هر لحاظ تا ته خط رفتهبودند و كارشان از من هم خرابتر بود كار آنها به جايي رسيده بود كه نيروي انتظامي هم آنها را نميگرفت.
حالا آنها پاك شده بودند قيافهشان تغيير كرده بود، آنوقت من معلم، كارم به خريد فروش مواد و اين حرفها كشيده بود، آنها به من گفتند ما جايي به اسم T.C رفتيم ، آدرسش را گرفتم و 54 روز بعد من وارد مركز اجتماع درمان مدار شدم.
تازه آن موقع نقصهاي وجودم را شناختم، به مشكلات فكري، گفتاري و رفتاري خودم پي بردم، در مدت نه ماه حسابي پيشرفت كرده بودم و به بالاترين رده مركز رسيده بودم، همه از من تعريف ميكردند، به دستور رئيس مركز براي افتتاح T.C در يكي از شهرستانهاي اطراف راهي آنجا شدم، هنوز همه چيز در آن مركز رو به راه نشده بود، همهي كارها را من و چهار تا از بچههاي ديگر انجام ميداديم، از انتظامات گرفته تا كار مدير مركزي، آشپزي، پذيرش، تست از بچهها، كنترل، پذيرايي و برگزاري كلاسها هم بر عهده ما بود.
فشار كار وحشتناك بود نه دكتر داشتيم، نه روانپزشك و مددكار، فقط هفتهاي يكي دوبار يك دكتر از زندان ميآمد و موارد حاد را بررسي ميكرد، همه اينها به كنار غرور مدير مركزي و همه كاره بودن هم از يك طرف باعث شد لغزش كنم، سابقه مشروب خوردن را قبلا داشتم، براي رفع خستگي يكي دو بار نوشيدم، ولي خيلي زود كارم به جايي رسيد كه روزي سه وعده صبحانه نهار و شام مشروبم ترك نميشد.
فكر يك بار و دوبار مصرف كردن بودم كه يكدفعه ديدم يازده ماه است كه دوباره برگشتهام، مدير مركز T.C پس از يكي دوبار صحبت كردن، متوجه لغزش من شد و از من خواست که برگردم، خيلي سخت بود اما انكار فايدهاي نداشت، عذاب وجدان هم يك لحظه آرامم نميگذاشت.
وقتي برگشتم همه به جاي سرزنش تأييدم ميكردند كه شجاعت به خرج دادم و دوباره تصميم گرفتم، مبارزهي سختي بود، ردههاي درماني را دوباره بالا آمدم و به مدير مركزي رسيدم، در سفر استاني رئيس جمهور توي يك نامه شرح حالم را دادم، قرار است با گواهي مركز دوباره به سركار قبليام برگردم.
امروز با 36 سال سن در حالي كه از يك مسير پر فراز و نشيب گذشتهام، به اين نتيجه رسيدهام كه توي اين دنيا چيزي با ارزشتر از سلامتي وجود ندارد كه بخواهم پاكيام را به خاطر آن از دست بدهم و به كساني كه ميخواهند به معتادشان كمك كنند، اما نحوهي كمك كردن را بلد نيستند، هم ياد آوري ميكنم توسري زدن و به صلابهكشيدن معتاد چارهي كار نيست، بايد مشكل معتادشان را ريشهيابي كنند و سپس مثل بيماريهاي ديگر آن را درمان كنند فقط همين.داستان جنگ با هیولای اعتیاد از زبان یک معتاد پاک شده
من۳۴ سالمه و بچهی تهرانم.ته تغاری خانواده بودم و حسابی همه تحویلم میگرفتن مخصوصا پدر و مادرم، تا زمانی که سربازی نرفته بودم مشکلی نداشتم، صحبت تعریف نیست، ورزشکار بودم و اهل باشگاه، کمربند مشکی کاراته داشتم، ووشو هم کار میکردم، همین هم باعث میشد آدم مغروری باشم.
بعد از اینکه از خدمت اومدم، یک روز توی باشگاه داشتم تمرین میکردم که یکی از دوستام اومد به من یه تعارفی کرد که تا حالاشده تریاک بخوری ببینی چه حال و هوایی داره؟
گفتم نه، گفت میخوای امتحان کنی؟ توی همین بحث و فلسفه بودیم که بالاخره وسوسه شدم، گفتم حالا بذار تریاک بخورم ببینم این قدر تعریف میکنن فلان بیستار، چی میشه؟ میخواستم ببینم این چه انرژیه که اینا اینقدر ازش میگن.
یکی میگفت بلند شی یک ضربه بزنی به کیسه بکس میره بالا، یک مشت بزنی به دیوار، دیوار میریزه
همون شب اندازهی یک تیکهی کوچولو و خیلی کم خوردم، راست میگفتن یک انرژی عجیبی توی بدنم احساس میکردم، از این رو به اون رو شدم، دروغ نبود، واقعاً این انرژی را داشت و من خیلی ازش خوشم اومد.
تا دو سال گاهی گداری، اگه با دوستام، تفریحی، جایی میرفتیم، مصرف میکردم، میشد که خیلی وقت هم سراغش نرم، همش با خودم میگفتم اینایی که میگن معتادن چه جوری خمار میشن؟ چرا من نمیشم.
سال 74 توی شرکت پدر یکی ازدوستام مشغول شدم، اونجا یکی دو نفر استفادهکننده بودن، وقتی شب کار بودیم، توی یه اتاق دورهم مینشستند و مصرف میکردن. من اوایل عادت نداشتم، حالم بد میشد ولی خوشم میاومد، اولش فقط برای این بود که بیدار بمونیم و خوب کارکنیم، راست راستی هم خوابمون نمیبرد تلاشمون هم بیشتر شده بود.
یک چند ماهی گذشت. قشنگ یادمه عین واقعیت رو دارم میگم، اول شبی که نکشیدم سردرد شدم، تنها فکری که به سراغم اومد این بود که برم چند تا دود بکشم تا خوب بشم. فکر این نبودم که این سردرد برای چیه؟ حرف دکتر و این حرفا هم نبود، فقط پیام مغزم این بود برو بکش تا خوب بشی.
سال 76 قشنگ یادمه، دیگه تریاکی شده بودم. سال 78 که میخواستم ازدواج کنم طرف مقابل منو همین طوری قبولکرد چون شناخت خانوادگی نسبت به هم داشتیم، تریاک کشیدن من مشکل ساز نشد.
سال 80 یعنی دوسال بعد از ازدواجم تریاک کمیاب شد، هزار تومان تریاک را باید با 10 هزارتومان میخریدم تازه جنسش هم آشغال بود. منم که بدنم نیاز داشت حسابی کلافه بودم.
فقط براتون بگم که در همین زمان هروئین اومد توی بازار اونم چی، ارزون، پام به مکانهای دیگه که باز شد دیدم همه دارن هرویین مصرف میکنن، با 500 تومان توپ توپ میشدی. چون بلد نبودم، یک مدت میرفتم مکان مصرف، پول میدادم اونا برام آماده میکردن تا بکشم، خوشحال بودم و خودم رو گول میزدم که این کار به نفعمه، غافل از اینکه هروئین برنامش با تریاک فرق داره.
قبلاً در شبانه روز با 2 هزارتومان تریاک کارم راه میافتاد، ولی هروئین این طوری بود که پله پله مصرفم بالا میرفت. بعد از یکی دوسال مصرفم به 5 گرم هرویین رسید هر گرمم 6 هزارتومان قیمت داشت، روزی 5 گرم یعنی 20 تا 30 هزارتومان، این خرج برای زندگی من خیلی سنگین بود.
مشکلات خانوادگیم از همین زمان شروع شد، کارم رو از دست داده بودم، اهل ترک هم نبودم، کمپ و کلینیک هم فایده نداشت تا میاومدم بیرون شروع میکردم، هرکاری کردن دیدن نمیتونن منو کنترل کنن، برای همین کارمون به دادگاه کشیده شد، زنم گفت اگه هروئین رو بذاری کنار برمیگردم، میگفتم خوب، من دیگه تصمیم قطعی گرفتم و فلان بیستار، ولی درست زمانی که پای مصرف پیش میاومد و خمار میشدم یادم میرفت قول دادم همین رو بگم اهمیت مواد اون زمان برام بیشتر از خونه و زندگیم بود، بالاخره هم کارمان به طلاق کشید.
خانواده مدافع من بودن، میگفتن زنت باید بیشتر تحمل میکرد، نباید تو رو به این زودی ترک میکرد. برگشتم خونهی پدرم، رفیق و همدمم مواد بود، وقتی میکشیدم بیخیال میشدم.
سه، چهار ماه بعد مادرم به خاطر سرطان فوت کرد. چه بهانهای از این بدتر برای من که مادرم خیلی هم هوام رو داشت، دیگه بساط را واضح پهن میکردم وسط خونه و مصرف میکردم، میگفتم مگه ما واسهی چی زندهایم، منم چند روز دیگه میمیرم و فلان و بیستار، ولش کن، بذار راحت باشم.
به دوسال نکشید که پدرم هم مرد، توی اون دو سال من و اون با هم زندگی میکردیم، خیلی مواظبم بود، همهی خرجم به پای اون بود، یادمه صبح که ازخواب بیدار میشدم متوجه میشد من چیزی دارم یا ندارم، پول درمیاورد، یواشکی میذاشت توی جیبیم، اگه خواب بودم میذاشت زیرسرم، نمیدونم اسمش دلسوزی بود یا اینکه میدید من آدم نمیشم این کار رو میکرد.
الان که دارم میگم میبینم چقدر سخته، من واقعاً داشتم چیکار میکردم، به روح پدرومادرم با اینکه اون دوره خیلی سخت بود، اصلاً فکر این نبودم که گوش کسی را ببرم یا از دیوار کسی بالا برم، هرچی بود روی خانوادهی خودم فشار میآوردم، اونا هم به خاطر آبروطلبی هوام رو داشتن.
دو تا خواهرام دیدن راست راستی دارم تلف میشم، من رو تشویق کردن بیا ترک کن، اومدیم مشهد توی یه کمپ، توی هفت، هشت روزی که اونجا بودم همش فکر فرار توی سرم میچرخید، اینکه چه جوری میشه از کمپ در برم، نذاشتم به 15روز برسه، اونقدر زنگ زدم که بیاین من حالم خوبه که طفلکها باور کردن، با گل وشیرینی و فلان بیستار منو بردن خونه یه جشن حسابی هم گرفتن.
توی خونه همش فکر این بودم که شبی چه طوری لایی بکشم و برم یک دود بزنم، نمیدونم چه کلکی زدم فکر کنم، گفتم یه مقدار پول به من بدید برم حرم، دلم بدجوری گرفته، به این بهونه پول گرفتم وزدم بیرون.
آدمی که معتاده فکرش برای حل مسئلهی خودش خیلی خوب کار میکنه، یک شیوههایی پیدا میکنه که فکر هیچکس به اون نمیرسه، الان از این راهکارها ندارم.
از در که رفتم بیرون یه زنگ زدم به ساقی که کجایی؟ اصلاً از خیابان هم رد نشدم، سریع ساقی رو کشوندم اونجا، مثل گربه رفتم توی راه پله و خودم رو ساختم. چون بدنم سالم بود سریع حالتم به هم خورد، بدنم لمس شد و خمار، گفتم چه بهانهای بیارم برای اینا که شک نکن، راه حل این رو هم پیدا کردم گفتم، رفتم داروخانه قرص دیازپام خریدم و خوردم تا یک کمی بخوابم، برای همین بیحالم و چرت میزنم، طفلکها قبول کردن و فردا دوباره روز از نو، همونی که بودم.
کار ندارم دو سه ماه بعد دستم رو شد، از روی شمارههای موبایلم معلوم شده بود به کی زدم، برگشتم تهران و بچههای خواهرم به مادرشان میگفتن تو هرکاری بکنی باز این دوباره برمیگرده ولش کن به حال خودش باشه.
ده ماهی بود که دوباره شروع کرده بودم که اتفاقی برام پیش اومد که گفتم اگر بمیرم هم باید بزارم کنار، میدونین که، برای ترک، قدم اول رو باید خود معتاد برداره، اگر خودش نخواد و شما ببرینش توی یه سلول انفرادی صد روز حبسش کنین، روز صد و یکم میره دنبال مواد و مصرف میکنه.
قضیه اینطوری بود که برادرام خونهی پدری رو فروختن و سهمی به من ندادن، گفتن هرچی به تو بدیم میری به عیش و نوشت میزنی، تو هر وقت پول خواستی بیا ما بهت 5 تومان 10 تومان میدیم.
اینجا بود که تعصب و غرورم به دردم خورد، رفتم با خواهرم هماهنگی کردم و گفتم جدی تصمیم گرفتم ترک کنم.
رفتم کمپ دورهی اونجا رو کامل گذروندم، از اونجا که بیرون اومدم بالای یکماه عین مرده خونهی خواهرم افتاده بودم. اعصابم خرد بود، میخواستم ورزش کنم، شاد باشم برم بیرون ولی نمیتونستم، خدا شاهده خیلی پیش اومد که همه رفته بودن بیرون، پولم توی خونه بود، شیطونه میگفت برو ده تومان بردار یک بار دیگه بکش، حالت خوب بشه دیگه نکش، ولی تحمل کردم، چون با تمام وجود میخواستم ترک کنم.
توی همین حال و هوا بودم که یه روز خواهرم اومد خونه و بهم گفت، با دوستم دردل میکردم حال و روز تو رو بهش گفتم، اونم بهم گفته چرا داداشت رو نمیبرین T.C ؟
بعد فلسفهی T.C رو بهم گفت، خوشم اومد، علاوه بر اون ازخونه هم خسته شده بودم، گفتم این بیچارهها هم خسته شدم، این طوری بود که خدا درست کرد و اومدم اینجا.
روزهای اول خیلی سخت بود، بعد از یک ماه که با بچهها آشنا شدم دیدم هی داره حالم بهتر میشه، بعد تازه اون موقع بود که متوجه کلاسها شدم و فهمیدم که 34 سال از عمرم گذشته و چیزی از زندگی نفهمیدم.
حالا ششماهه کامله که پاکم، همین روزها برمیگردم تهران، برادرم پیمانکار ساختمونه، قراره با هم کار کنیم، امیدوارم تمام چیزهایی رو که از دست دادم دوباره بدست بیارم. اینم بگم به اونایی که ترک کردن و وسوسه کشیدن دارن، اعتیاد یه مریضیه که درمون نداره، ما باید همیشه فکر کنیم، اعتیاد یک هیولاست که توی وجودمون زندگی میکنه، فقط بعد از ترک توی قفس زندانی شده، کافیه یه بار بزنیم، اونوقته که درقفس باز میشه و هر چی که ریسیدیم، پنبه میشه!
روایتی خواندنی و متفاوت از زبان یک معتاد تحصیلکرده
والدين من در شهرمان بسيار متشخّص و سرشناس بودند، اگر كسي وارد خانواده من بشود هيچوقت اين ذهنيّت برايش پيش نميآيد كه يكي از اعضاء چنين خانوادهاي معتاد شده باشد.
فرزند دوم هستم و پدرم روي من تعصّبهاي خاص خودش را دارد، چون پسر اولش هستم. من از سه سالگي يك حالت ناآرامي داشتم، يك انرژي مضاعف، حتي موقع بازي هم نميتوانستم آن را تخليه كنم، الان ميفهمم كه چقدر ناآرام بودم، البته توي خانواده بسيار مبادي آداب بودم، چون تربيت خانودگيم اين جوري بود. پيشرفتم در درس خيلي عالي بود قدرت يادگيري فوق العادهاي داشتم، يعني يك پسر مثالزدني و ديگران وقتي ميخواستند براي فرزندانشان كسي را به عنوان يك پسر نمونه و درسخوان اسم ببرند من را مثال ميزدند.
من به اين صورت رشد كردم و آمدم بالا، سوم دبيرستان كه بودم اين حالت ناآرامي و هيجان اذيّتم ميكرد دائم ميخواستم به يك طريقي تخليه انرژي كنم، ناخواسته توي هر كاري كه وارد ميشدم افراط ميكردم، ورزش را در سطح حرفهايش انجام ميدادم، يعني همه چيز را در سطح بالا ميخواستم چون فكر ميكردم از ديگران بهتر و بالاترم. هميشه به دنبال راه وشيوه خلّاق براي انجام كارهايم بودم اين طوري هم از نبوغم استفاده ميكردم هم اينكه با ديگران متفاوت بودم.
سوم دبيرستان با مشروب آشنا شدم، زماني كه مشروب خوردم، يك چند ساعتي حالم خيلي خوب بود وانگار آرامتر شده بودم مدتي آن را ادامه دادم ولي معدهام دچار ناراحتي شد، هم به خاطر اين موضوع و هم به دليل اينكه توي خانواده مذهبي بزرگ شده بودم و احساس گناه و عذاب وجدان داشتم مشروب را كنار گذاشتم.
دانشگاه رشته دامپزشكي قبول شدم، سال اوّل كسي نميشناختم اما سال دوّم با چند تا از بچّهها كه مثل من درسهايشان خوب بود يك سوييت گرفتيم. آن موقع ترياك يواش يواش بوسيله يكي از بچهها آمد توي جمع ما، اولين باري كه من ترياك مصرف كردم به قدري آرام شدم و حال خوبي داشتم كه قابل وصف نيست، بعد از يك عمر زندگي اين اولين باري بود احساس آرامش به من دست داد، انگار يك باره، از همهي هيجاناتي كه دوروبرم بود تخليه شده بودم، تا 12 ساعت اين حالت ادامه داشت، تمام خوبي ترياك اين بود كه علاوه بر آرامش مشروب، آدم را از حالت طبيعي خارج نميكرد.
اين توي ذهن ما بود كه كسي كه ترياك استفاده كند از لحاظ اجتماعي، ضد اجتماع و ضد جامعه محسوب ميشود پس ما كتمانش ميكرديم و نميگذاشتيم كسي بفهمد، خودمان را هم گول ميزديم كه ما تفنّني مصرف ميكنيم.
خانواده به هيچ عنوان فكرش را نميكرد من به چنين بيماري دچار باشم، چون رشتهام نزديك به رشته علوم پزشكي بود، اطلاعات دارويي خوبي داشتم، علاقه زيادي به فارموكولوژي يا داروشناسي پيدا كرده بودم، بايد نه واحد پاس ميكرديم اما من در حدّ يك پزشك عمومي و يا شايد هم بالاتر اطلاعاتم را بالا بردم آن هم فقط به خاطر اينكه وقتي مصرف ميكردم مشكل جسماني پيدا ميكردم و ميخواستم راه حلّ مبارزه با آن را از طريق دارو ياد داشته باشم.
بعد از پايان ترم كه به خانه ميرفتم، سريع داروها را جايگزين ميكردم داروها را ميشناختم، خودم نسخه ميكردم و داروها را استفاده ميكردم. بقيه ميديدند من چهار تا قرص ميخورم ولي با خودشان ميگفتند اين يكي از رشتههاي علوم پزشكي را خوانده حتماً ميداند چه كار ميكند و اين براي خودم هم باعث سوء تفاهم شده بود كه حالاچند روزي مواد كشيدم و الان هم كه مصرف نميكنم پس معتاد نيستم، من اصلاً توي اين وادي فرق ميكنم و مثل ديگران نيستم اين كار را ادامه دادم تا رفتم خدمت.
توي خدمت يادم هست، توي زمان آموزشي به خاطر اينكه براي مصرف پيش يكي از دوستانم بروم، شايد سه روز با فرمانده گردانمان دعوا داشتم. هفتهاي يكي دو بار اين كار را ميكردم.
بعد از سربازي من طرحم را فقط به خاطر اين مسئله براي ... برداشتم، بهانه هاي خوبي هم داشتم اين كه من اهل ... و بايد به مردمم خدمت كنم اما خودم ميدانستم كه فقط براي دسترسي سريع و راحت به مواد اين شهر را انتخاب كردهام، بدون جلب توجه مقدار زيادي مواد ميگرفتم، براي اينكه در محل كار كسي به ما شك نكند با يك چشم پزشك و دو تا از مهندسين مخابرات كه قبلا روي هم شناخت داشتيم، يك جايي را هم اجاره كرده بوديم، از آن موقع من هرروز مصرف ميكردم و هيچ جايگزيني هم نميتوانستم برايش بياورم، قرص ديگر نميتوانست جوابگوي من باشد.
يادم هست وقتي يك كيس مثلاً سزارين برايم پيش ميآمد ميگفتم باشد يكساعت ديگر، سريع ماشين ميگرفتم ميرفتم مصرف ميكردم و برميگشتم كار را انجام ميدادم، من آن موقع معاون فني مدير كل دامپزشكي استان هم بودم، اگر جلسهاي پيش ميآمد، بايد مصرف ميكردم تا بازدهي لازم و كافي را داشته باشم، ديگر اجبار به مصرف پيش آمده بود.
يك روز مرخصي گرفتم تا براي ديدن خانواده به ...بيايم، از قبل يك جوري برنامه ريزي كرده بودم تا بتوانم در منزل يكي از دوستان مصرف كنم در اين ميان يكي از خواهرهايم با وجودي كه من احتياط ميكردم دنبال من آمده بود و بوهايي از اعتياد من برده بود، ولي چون اين موضوع برايش قابل هضم نبود خودش را گول ميزد كه اگر داداش من ميرود توي اين خانه حتماً برنامهي ديگري دارد.
خواهرم موضوع را به مادرم گفت ايشان هم آن قدر موضوع را زير و روكرد تا قضيه رو شد، اما چون خودشان هم نميخواستند بپذيرند كه من معتادم، وقتي من گفتم فقط يك چند باري آنجا نشستم و اهل مواد كشيدن و اين حرفها نيستم، آنها خيلي راحت قبول كردند.
ولي به فكر راه چاره هم بودند كه نكند من واقعاً معتاد بشوم، براي همين من را در منگنه قرار دادند كه بايد ازدواج كنم بالاخره من هم به خاطر نقطه ضعفم، به اين مسئله تن در دادم، آن موقع 27 سالم بود و سال دوم طرحم را ميگذراندم.
خانمم فوق ليسانس صنايع غذايي و از يك خانواده متشخص بود، ازدواج كرديم ولي ازدواج باعث نشد من اين مسئله را كنار بگذارم، من همين جا به همه ميگويم ازدواج و انگيزه هاي كوچك نميتواند تله درماني براي بهبود معتاد باشد، خلاصه براي آزمايش خودمم را منفي كردم، ولي روز ازدواج برنامهاي چيدم و رفتم مصرف كردم به هرحال رور ازدواجم بود و با خودم ميگفتم براي پذيرايي مهمانها بايد توي يك حالت خوبي باشم. بعد از آن رفتيم شمال ماه عسل، آن جا هم بدون اينكه همسرم بو ببرد مصرف ميكردم، توي برنامهچيني استاد شده بودم تا هشت ماه بعد از زندگي هم همين روش را ادامه مي دادم تا اينكه اتفاقي كه نبايد افتاد.
توي خانهاي كه ما اجاره كرده بوديم، صاحب خانه و يكي از بچهها كليد داده بودند به چند نفر ديگر، آنها هم در غياب ما، گويا حسابي همسايهها را عاصي كرده بودند، ما نشسته بوديم كه مأموران مبارزه با مواد مخدر وارد شدند و همهي ما دستگير شديم.
ديگر جاي انكار نداشتم، پدر و مادر و همسرم فهميدند، كار دادگاه را سپردم دست يك وكيل و كارها غيابي حل و فصل شد، اما خانواده راه چارهي ديگري براي من پيدا كرده بودند، گفتند بايد مكان زندگيات تغيير كند كلينيك را بستم و آمدم ...، ده دوازده روز طول كشيد تا مكان و جايي براي مصرف پيدا كنم، تا يكسال و نيم بعد كسي نفهميد من دارم چيكار ميكنم.
بود تا اينكه من و همسرم براي حل يك مشكل كوچك رفتيم پيش يك آقاي روانشناس، او هم نامردي نكرد و جلوي خانمم گفت من ميدانم شما الان مصرف كننده هستي، من با روانشناس دعوايم شد كه ما براي مسئله ديگري آمديم و اين مسئله ربطي نداشت كه شما بگوييد، اما كار از كار گذشته بود، خانمم حسابي به هم ريخت، رفت و دادخواست طلاق داد.
گويا روانشناس به او گفته بود بايد من را تحت فشار بگذارد، تا من تشويق به ترك بشوم او هم ظاهراً به صورت سوري مهريهاش را به اجرا گذاشت، من هم كه حسابي مغرور و از خود راضي به جاي اينكه دست از مواد بردارم رفتم يك كتاب حقوق خانواده گرفتم تا بتوانم جواب وكيل را دادگاه بدهم.
بالاخره سر لج و لجبازي، توافقي طلاق گرفتيم، اما همين كه همسرم رفت يك دفعه احساس كردم زندگيم تباه شده، يك دفعه تصميم به قطع مصرف گرفتم، رفتم كلينيك ترك اعتياد و چند مدتي پاك بودم.
با شناختي كه از بعضي افراد پاك شده در T.C پيدا كرده بودم، به T.C آمدم. با كمك همان دوست روانشناس كه قبلاً با او دعوايم شده بود به جلسات گروه درماني دعوت شدم، حدود سه چهار سالي ميرفتم و بحث هاي مختلفي ميكردم ولي هنوز نقصهاي من برطرف نشده بود تا اينكه تجربه و علم مسؤولين T.C كار خودش را كرد و من به يك شناخت واقعي نسبت به خودم دست پيدا كردم. فكر ميكنم خيلي مهم نباشد كه من چند سال است كه پاكم، مهم اين است من خودم را شناختم و توانستم نقصهايم را برطرف كنم.
من الان 37 سالهام و فعلاً در يك كلينيك ترك اعتياد مشغول كار هستم، با يك سري مهارتها كه ياد گرفتهام دوباره با خانمم زير يك سقف زندگي ميكنيم و خدا را شكر زندگي خوب و عالي با هم داريم.
خاتون هست اما ديده نميشود گويي صورت خويش را درحجاب ديوارهاي تو درتو پوشانده است. در ورودياش كوچك است و باريك به سختي ميبينندش آنها كه به تندي درگذرند. كاش نماي بهتري ميساختند براي اين بازار آنها كه ميدانند خاتون منبع درآمد بانواني است كه ميخواهند آمرانه و محتاط روي پاي خودشان بايستند و دست خواهش پيش نامردمان دراز نكنند از روي نياز.
از ميان انبوه عينكها در اول بازار كه ترفند كوچكي است براي جلب مشتري ميگذرم و دقايقي را صرف ديدن بازاري ميكنم كه ديدنيتر ميشود تماشايش اگر بداني چرخ هايش به دست خانمهاي سرپرست خانوار و خوداشتغال ميچرخد و رونقش سفرهي رزق و روزي آنها را پر ميكند از نان حلال.
اكثر غرفهها توسط خياطي و توليدي پوشاك و صنايع دستي پرشده و صد البته خيلي چيزهاي ديگر كه در همهي بازارها پيدا ميشود. براي شروع سراغ مدير اين بازارميروم تا از خاتون بيشتر بدانم. او ميگويد: اين بازار از سال 82 كار خودش را زير نظر هيئت امنايي متشكل از استانداري، شهرداري و بهزيستي آغاز كرده است. او ميگويد: بازار 54 غرفه دارد كه از شمارهي يك تا بيست آن متعلق به شهرداري بوده و مابقي غرفهها را به مددجويان تحت پوشش بهزيستي واگذار كرده كه هم اكنون 34 تا از آنها را خانمهاي سرپرست خانوار و خودسرپرست مديريت ميكنند.
او معتقداست با توجه به موقعيت مكاني خاتون، بازار خريد وفروش خوب نيست و كسب و كار غرفهدارها آن طور كه بايد رونق ندارد.
وی دربارهي دلايل اين ركورد ميگويد: درست جلوي ورودي بازار ملك شخصي يكي از شهروندان قرار دارد كه كاملا جلوي ديد بازار را گرفته، انتهاي بازار هم بسته است و اين باعث شده مردم كمتر اشتياق داشته باشند وارد اين بازارچه شوند.
او ميگويد: اين كسادي را ميتوان با تلاش ارگانهاي ذيربط حلكرد. در صورت خريداري اين ملك توسط شهرداري و ساخت سردر مناسب و راهاندازي بازار گلستان كه در امتداد اين بازار قرار گرفته، طراوت و شادابي به اينجا برميگردد و انگيزه براي ريختن جنس مناسب و توليد بهتر فراهم ميشود.
او ميگويد: خانمها توان مالي ندارند جنس شكيل بريزند و مغازهها را پركنند. اجناس هم به روز نيست. وام هم كه ميگيرند به علت كسادي بازار زير قسطهايش ميمانند. چند ماه پيش خانمها يك نمايشگاه آخر بازار راه انداختند كه استقبال زيادي از آن شد فروش عالي و بيش از حد انتظار بود بازار راه افتاده بود و همه راضي بودند ولي متاسفانه شهرداري اجازه نداد ادامه پيدا كند و هيچ طوري هم سر اين مساله با ما راه نيامد.
او ميگويد: خانمهايي كه اينجا كارميكنند از نظر اقتصادي ضعيفاند اما حاضرند كرايهي بيشتري بپردازند اگر شهرداري به وضعيت اينجا رسيدگي كند و از اين غريبي كه گرفتارش هستند نجاتشان دهد.
با يكي از زنان سرپرست خانوار كه مدت سه سال است توي اين بازار كار ميكند. همكلام ميشوم او ميگويد: از وامهاي زودبازده براي راه اندازي كارم استفاده كردم و الان توليد كنندهي پوشاك هستم. وقتي بازار خوب است 4 نفر هم زير دستم مشغول كار ميشوند.
این خانم تعريفميكند: كرايه در خاتون براي زنهاي شاغل تحت پوشش بهزيستي نيمه بهاست، اما مغازههايي كه براي كار آنها در نظر گرفته شده ته بازار است و قسمت جلوي بازار كه در موقعيت بهتري از بقيه قرار دارد در اختيار شهرداري است و كرايه آن هم بيشتر است. كساني مثل من كه مجبورند براي گذران زندگي به هر قيمتي روي پاي خود بايستند هويت خودشان را حفظ كنند حاضرند كرايه را تمام و كمال بدهند اما كارشان رونق داشته باشد.
او ميگويد: بازار جاي خوبي قرار دارد ولي به خاطر ساختمان روبرويش در نقطهي كور واقع شده، البته ما به خاطر اين مسايل پا پس نميكشيم آنقدر ادامه ميدهيم تا بالاخره مردم خاتون ما را بشناسند. خاتوني كه بچهها به سختي و با جان و دلشان نگه داشتهاند وگرنه بازار هاي مشابه در استانهاي ديگر خيلي زود بساطش برچيده شد.
دختر معلولي را ميبينم كه مشغول چيدن دكور يكي از مغازههاست. كيفها را با دقت جابه جا ميكند با من هم صحبت ميكند: من از معلولين مركز 12 فروردينم و اينجا فروشندهگي ميكنم. مادرم جزء زنان سرپرستخانوار است و چند تا مغازه بالاتر خياطي ميكند.
او ميگويد: اينجا جاي امن و خوبي براي كاركردن خانمهاست فقط اي كاش اينجا جمعهها هم باز بود. چيزي شبيه جمعه بازارها آن وقت مطمئنم وضع فروشمان بهتر از اين ميشد كه هست.
بعد از آن پاي صحبت يكي از زنان خود سرپرست بازار مينشينم كه 5 سال است براي امرار معاش خياطي ميكند. مغازهي كوچكش در نهايت نظم و سليقه تزيين شده، چرخهاي خياطي و ژانومه و سردوز او درست مثل سربازاني آماده و گوش به فرمان در يك رديف ايستادهاند.
او ميگويد: اينجا جنسها بدون واسطه و مستقيم به مردم عرضه ميشود. همه ميدانند وقتي جنسي از توليد به مصرف باشد با استفادهي كم به دست مشتري ميرسد و اگر برنامهريزي مناسبي وجود نداشتهباشد خانمها همان سرمايه اوليه خود را هم از دست ميدهند من مدتي آخر بازار كار كردم، خيلي كساد بود پس اندازم را هم خرج كردم. آمدم اول بازار خدا را شكر الان وضعم خيلي بهترشده است.
او ميگويد: هر كاري توي اين دنيا سختيهايي براي خودش دارد. من ميخواهم با موانعي كه سر راهم سبزميشوند مبارزه كنم. شايد بعضيها كم بياورند اما من تسليم نميشوم از تمام هزينههاي زندگيم ميزنم تا بالاخره كار و كاسبيم رونق بگيرد.
باچند نفر ديگر هم صحبت ميكنم گلايهشان از مظلوميت بازار است و دلشان غنج ميزند براي تكرار روزهاي گرم نمايشگاه و التماس دعا دارند براي برگشتن آن روزهاي خوش.
حرفشان يكي است همه ميگويند چاشني قناعت بر سفره دارند تا روزي كه يك يك مردم شهر خاتون را از خودشان بدانند و ياريش كنند با خريدي كوچك.
كاش بوديد و ميشنيديد وقتي حرف ميزدند دل آدم ميلرزيد براي لحظههاي تنهايي يك زن و براي رنجي كه ميكشد تا در صحنه باقي بماند.
از آنها خداحافظي ميكنم و تصويرخاتون را يك بار ديگر در ذهنم مرور ميكنم، تصوير قشنگي كه رنگ و لعابش را مديون خانمهايي است كه ميتوانستند بنشينند و دست روي دست بگذارند به اميد لطف و عنايتي از جانب ديگران اما توكل كردند و ايستادند تا هويت خويش را در نهايت سربلندي و عزت حفظ كنند.
بازار را آهسته و قدم به قدم ترك ميكنم درون هر غرفه زني ميبينم، گذر كرده از پاييز چونان درختي جوان و نوپا كه نميخواهد در برابر زمستان زندگيش كوتاه بيايد. شايد در ظاهر سر تسليم در مقابل قانون طبيعت فرودآورده باشد اما ريشه در خاك دوانده و بهاري را انتظار ميكشد كه در آن شكوفههاي صبرش به بار مينشينند.
زندگی پر فراز و نشیب مردی که شب عروسی دخترش هم چرت میزد
من توي يك خانواده چهار نفري به دنيا آمدم. سه تا خواهر داشتم و يكي يك دانه پسر مادرم بودم. همه چيز خوب بود تا اينكه پدرم را در سن 5 سالگي از دست دادم.
مادرم مجبور شد خودش چرخ زندگي را بچرخاند، همهي كارها روي دوش او بود. شش ساله كه شدم، رفتم به يك كارگاه طلاسازي همزمان تا كلاس ششم هم درس خواندم، اما بعد تصميم گرفتم توي بازار كار باشم و تا 19 سالگي توي همان كارگاه طلاسازي بودم.
همان سالها ازدواج كردم، خانمم ديپلمه بود و توي بيمارستان ارتش كارميكرد. آن موقع من يك مغازه كوچك زرگري باز كرده بودم، شاگردي داشتم كه حشيش ميكشيد، يك روز تعارف كرد و من هم كشيدم. بعد از كشيدن حشيش حالم خيلي خراب شد اما خيلي هم خوشم آمد. يك مدتي فقط توي نخ سيگار و حشيش بودم اما كمكم به طرف ترياك كشيدهشدم.
اولين بچهام كه بدنيا آمد سه سالي ميشد كه به شيرهكش خانه ميرفتم، معتاد به هرويين شده بودم، قيافهام هم تابلو شده بود. به زنم قول دادم كه ترك كنم.
چند باري ترك كردم اما نشد، هوس ميكردم و دوباره ميرفتم سراغش، نفهميدم كي شدم باباي سه تا بچه، توي همين گيرودار ، فكر كنم سال 69 بود كه براي اولين بار دستگير شدم و چهار ماه رفتم زندان، بعد از آن هم مرتب دستگير ميشدم و آن قدر اين كار ادامه پيدا كرد تا يك دفعه ديدم 14 سال سابقه زندان دارم.
توي زندان همه چيز پيدا ميشد من هم مصرف ميكردم، البته دو سه باري هم ترك كردم ولي تا به مواد ميرسيدم دوباره شروع ميكردم.
هيچ وقت يادم نميرود دختر اولم را كه عروس كردم چه افتضاحي به بار آوردم. شب عروسي حالم خراب بود گاهي چرت ميزدم و هذيان ميگفتم و گاهي هم كارهايي انجام ميدادم كه در شأن پدر عروس نبود، دامادم آدم تحصيلكردهاي بود و از اعتياد من هم خبرداشت، بنده خدا به روي خودش نياورد، اما بعد از آن آبروريزي كه به بار آوردم خانمم به كلي از من نااميد شد و طلاقش را گرفت و همراه بچهها خانه را ترك كرد.
توي سن45 سالگي شده بودم يك معتاد سابقهدار، كه توي خيابان ها آواره بود. تمام اثاث خانه را فروختهبودم از پيكنيك و گاز و ديگمسي گرفته تا قابلمه و فرش و هر چيزي كه دم دستم بود. خلاصه هر چيزي را كه ميشد فروختم و دود كردم. بعد براي اينكه خرج عملم دربيايد رفتم سراغ خريد و فروش مواد، همه آرزوي مرگم را داشتند، اول از همه هم خودم، آخر پسرم بزرگ شده بود و پا گذاشته بود جا پاي من.
عجب بابايي بودم، از بچههايم خبر نداشتم، يعني اگر هم ميخواستم سري به آنها بزنم جايي بينشان نداشتم، تا چند ساعتي، مينشستم ميگفتند:« خوب ديگه بلند شو برو پيكارت». حق هم داشتند ميترسيدند كه يك وقت كاري كنم كه آبرويشان برود.
تقريباً همه غير از مادرم از من بريده بودند، فقط او بود كه هنوز برايم دلسوزي ميكرد و وقتي به زندان ميافتادم به ملاقاتم ميآمد.
خيليها آمدند تا به من كمككنند، زندگيم را دوباره سروسامان بدهم ، اما نميشد تا اينكه يكي از دوستانم گفت يك مركزي هست كه اگر پاك شوي و به آنجا بروي، امكان دارد كه ديگر معتاد نشوي، آنقدر تعريف كرد كه من تصميم گرفتم ترك كنم.
اول رفتم توي يك كلينيك بستري شدم، حدود يك ماه تحت نظر بودم، هر شب فقط شام و سيگار به من ميدادند و ميرفتند. بعد از يك ماه آمدم بيرون و آزمايش دادم، با جواب منفي وارد T.C شدم و دو سالي ماندگار شدم تا بالاخره خانوادهام به سراغم آمدند.
من 24 سال سابقه اعتياد دارم و الان شش سال و دو ماه است كه پاكم، بعد از هفت سال جدايي به خانمم رجوع كردم و حدود سه سال است كه داريم باهم زندگي ميكنيم
من به عنوان يكي از ياوران مشاور تقريبا هر دو روز يك بار به T.C سر ميزنم و عصرها هم توي يك كلينيك ترك اعتياد كار ميكنم.
خوشبختانه پسرم هم بعد از من به T.Cآمد و ترك كرد. او بعد از سه سال پاكي ازدواج كرده و الان روي يك ماشين كار ميكند و زندگيش را ميچرخاند. خدا بخواهد تا چند ماه ديگر او صاحب فرزند ميشود و من هم دومين نوهي خودم را ميبينم.
ميخواهم به همهي كساني كه ادعا دارند و ميخواهند تا آخر اين راه را بروند بگويم كه من تا آخرش را رفتم چيزي نبود، حداقل 20 نفر را هم ميتوانم نام ببرم كه زير پلهاي شهر بدون اينكه از زندگي چيزي بفهمند، پوسيدند و از بين رفتند و در اين دنيا چيزي جز آوارگي و دزدي و قاچاق براي زنده ماندن و مصرف كردن نصيبشان نشد.
گفت وگويي با استاد صحاف، آهنگساز و موسيقيدان نابيناي مشهدي
آواها و نواها از همان ابتداي خلقت در نهاد طبيعت نهفته بوده و اكنون به شكل يك نياز و در قالب يك زبان بين المللي به نام موسيقي جايگاه ويژهاي را در جهان به خود اختصاص داده است.
تاثير شگرف اين پديده ي هنري بر روحيهي انسان براي همه امري بديهي و روشن است، يك قطعه موسيقي اصيل و ارزنده گاهي ميتواند انسان را به تفكر و انديشه وا دارد و مانند نردباني مقدمات عروج و تعالي روح انسان را فراهم نمايد.
استاد صحاف کسی است که همگان او را به عنوان استاد مسلم موسيقي ميشناسند، وي كه ساليان متمادي در نقش كارشناس مسئول موسيقي اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي خراسان، مدرس، محقق موسيقي و عضو هيئت مديره انجمن موسيقي مشهد مشغول فعاليت بوده است، در سال 81 عنوان بهترين آهنگساز اركسترال را از آن خود كرده است.
اين هنرمند روشندل خراساني در كنار خلق قطعات ارزندهي موسيقي، آثاري هم در اين زمينه به رشتهي تحرير در آورده، از جمله تاليفات وي كتابي است تحت عنوان« ديدخواني و ديدسرايي» ويژه آموزش سلفژ كه هم اكنون در اختيار هنرجويان اين رشته قرار دارد.
استاد يعقوب صحاف، نوازندهي برجسته پيانو كه اكنون دوران بازنشستگي خود را طي ميكند همچنان مشغول تدريس موسيقي علمي به شاگردانش ميباشد، او معتقد است موسيقي به معناي عام آن همواره در سراسر زندگي انسان جاري بوده و جزئي از وجود آدمي است.
استاد صحاف دربارهي نقش موسيقي در زندگي انسانها ميگويد: انسان از همان بدو تولد كه پا به اين كره خاكي ميگذارد با انواع موسيقيهاي طبيعي احاطه ميشود، نغمهي پرندگان خوش الحان، غرش جانوران درنده و چك چك باران هر يك در جاي خود تاثير موسيقيايي بر روح و جان انسان ميگذارند.
او ميگويد: اگر كمي دقت كنيد ميبينيد كه نغمهي لالايي مادر براي كودك هم نوعي موسيقي است با وجود اين ميبينيد زندگي انسان هيچگاه منهاي موسيقي نبوده و نخواهد بود.
استاد صحاف در مورد گذشتهاش ميگويد: دو سال بيشتر نداشتم كه بر اثر حادثه اي هر دوچشمم را از دست دادم، در سه سالگي پدرم به رحمت خدا رفت، اواخر سال 36 بود كه براي ياد گرفتن موسيقي، تحصيل و آموزش خطبريل به مدرسه شبانهروزي رودكي در تهران رفتم. آن موقع كامپيوتر، ضبطصوت، واكمن و نرمافزارهاي مخصوصي كه الان در دسترس نابينايان هست در كار نبود، منابع كم و محدود بودند و ما به هزار مكافات درس ميخوانديم، توي مدرسه معلمها كتاب را به ما ديكته ميكردند، فرصتي براي درس دادن آنها نميماند و ما مجبور بوديم خودمان درسها را بخوانيم، به هر حال من طي چهار سالي كه آنجا بودم زير نظر اساتيد گرانقدري مثل حسينعلي وزيري تبار، استاد منوچهر رشيدي و استاد جواد معروفي در دو رشته موسيقي ايراني و موسيقي كلاسيك جهاني تحصيل كردم.
او تعريف ميكند: بعد از تمام كردن آن دوره به مشهد برگشتم، در آن دوره من اولين كسي بودم كه خط بريل را در مشهد ياد گرفته بودم، يادم هست وقتي من بريل ميخواندم همه با تعجب در مورد آن از من سئوال ميكردند. بعد از مدتي در رشتهي روانشناسي دانشگاه فردوسي مشغول تحصيل شدم، من در بين نابينايان خراساني جزء اولين كساني بودم كه وارد دانشگاه ميشدم و اين موضوع براي خيليها جالب بود.
استاد صحاف ميگويد: من علاقهي زيادي به موسيقي داشتم، اما امكانات زيادي در دسترسم نبود و تهيه منابع و كتب هم بسيار مشكل بود، آن موقع درسطح كشور كتاب معمولي هم براي مطالعه نابينايان پيدا نميشد چه برسد به كتابهاي تخصصي در زمينه موسيقي، براي همين اين كتاب ها را با زحمت زياد و از طريق مكاتبه با نهادهاي علمي، فرهنگي خارج از كشور تهيه ميكردم، با تهيه و مطالعه اين كتابها و جزوههاي متعدد موسيقي با متدهاي مختلف آموزش نوازندگي پيانو، ارگ، سلفژ، هارموني، كنترپوان، آهنگسازي، فرم، سازشناسي، اركستراسيون و تاريخ موسيقي ...آشنا شدم.
استاد صحاف در مورد تشكيل زندگي و انتخاب همسفرش در اين راه ميگويد: همزمان با اينكه دانشجو بودم و درس مي خواندم، در يك آموزشگاه موسيقي هم درس ميدادم، همسرم آنجا دفتردار و مسئول ثبت نام بود، پس از ده سال آشنايي با ايشان در سال 61 با هم ازدواج كردم و يك دختر و پسر هم ميوههاي زندگي ما هستند كه هر دو در زمينه موسيقي مشغول كار هستند.
به گفتهي وي بسياري از هنرمندان و كساني كه امروز در مؤسسات و آموزشگاههاي خصوصي مشغول كار و تدريس موسيقي هستند، مستقيم يا با واسطه شاگردان او بودهاند، وي در ادامه ميگويد: زماني كه در فرهنگ و ارشاد كار ميكردم شرايطي فراهم شد كه فضاي موسيقي خراسان را تغيير بدهم و نوعي نگرش علمي نسبت به اين موضوع به وجود بياورم. بعد از اين همه سال كار و تلاش وبيوقفه وقتي به كارنامه خودم نگاه ميكنم، ميبينم به عنوان كارشناس موسيقي دشواريهاي زيادي داشتم، اما تمام هدفم اين بوده كه موسيقي را به صورت هنري هدفمند، اصولي و آكادميك در سطح استان به علاقهمندان معرفيكنم و با تمام مشكلاتي كه سرراهم بود موفق شدم، نگاهي علمي و جديد در ارتباط با موسيقي در ميان مردم و هنرمندان ايجاد كنم و خوشحالم كه در پيريزي يك فرهنگ ارزشمند يعني موسيقي علمي، حداقل در استان خراسان و مشهد قدمي برداشتهام.
او دربارهي يكي از آثار برجستهاش به نام تصنيف« باران» توضيحميدهد: اين قطعه در قالب اركسترال و با تلفيقي از سازهاي مختلف اجرا وضبط شده، شعر اين اثر از اشعار محلي خراسان گرفته شده و از دعاي باران مردم اين خطه حكايت ميكند، اين اثر از سه قسمت مجزا يعني التجا، دعاي باران و استجابت دعا تشكيل شده كه با وجود تفكيك، قابليت تركيب و پخش به شكل پيوسته را هم دارد، اين اثر با همراهي 12 نوازنده و بيش از 50 نفر در گروه كر اجرا وضبط شد و در دهمين جشنوارهي توليدات مراكز استانها علاوه بر عنوان بهترين آهنگساز، عناوين بهترين خواننده اركستر و صدابردار را هم نصيب خود كرد.
اين هنرمند روشندل در پايان صحبتهايش ميگويد: وقتي خدا دري را به روي انسان ميبندد، در ديگري را بروي او خواهد گشود، من هم از اين قاعده مستثني نبودهام و به محض اينكه بيناييام را از دست دادم حس شنواييام قويتر شد و صداها براي من معناي تازهاي پيدا كرد، ميدانيد كه نابينايان خيلي به حس شنواييشان متكي هستند و از طريق حس شنوايي محيط اطراف خود را تعبير و تعريف ميكنند، به هر حال طبيعي است كه اگر انساني عضوي از اعضاي خود را از دست بدهد دشوارهايي خواهد داشت شد، اما بايد با توكل به خدا و اتكا به اراده خودش روي پاهايش بايستد و تا جايي كه ميتواند از كسي مساعدت نگيرد، ممكن است هميشه شرايط بر وفق مراد نباشد و انسان نتواند هنر وتوانايي خود را به سرعت و سهولت به ديگران عرضه كند، اما با صبر وشكيبايي موقعيتهايي هم بدست خواهد آمد تا انسان لذت پيروزي و مؤفقيت را با تمام وجود حس كند.
وقتی دیده ای در خانه نگرانش نیست، آغوش سرد خیابان می شود بهترین پناهگاهش، مدرسه خیابان خیلی زود به او می آموزد همه ی آنچه را که می خواهد مردمی غریبه از روی ترحم میان دست های کوچکش خواهند گذاشت. دیری نخواهد پایید که شاخه های پربار بخشش مردم در برابر لباسهای ژنده و صورت نشسته او خم می شوند و قصه مسافر کوچک خیابانگرد ما درست از همین نقطه آغاز می شود.
وقتی کودکی سر چهارراه ايستاده و ترازو يك دفتر مشق دارد فال مي گيرد، آدامس میفروشد یا کفش واکس میزند و سود عالي از کارش به دست میآورد تشویق میشود تا در خیابان باقي بماند. اگر هزینه خدمت او به فرض 100 تومان مي شود دادن 1000 تومان پول به او باعث مي شود بچه را خياباني کنیم.
براستي ما نبايد از يك بچه آسيب ديده انتظار داشتهباشيم درست و صحیح رفتار کند. بايد يادش بدهيم که چطور خود را با جامعه وفق دهد و ناهنجاری ها را از ذهنش پاک کنیم.
بايد باور كنيم كه خیابانی شدن يك كودك تقصیر خانواده است و خیابانی ماندن او تقصیر ماست. کمک هاي مردم دلسوزكار دست اين بچهها ميدهد چون اگر بچه در خيابان باشد بالاخره يكي او را جمع مي كند و به وضعیتش سر و سامان می دهد اما اگر خياباني بماند به لطف مردم، ديگر او نميخواهد از خيابان جمع شود و كاري از دست هيچ سازمان و ارگاني ساخته نيست. چون این بچه آقا بالاسر ندارد تا 2 تومان در ميآورد ميرود عشق و حال، هر روز كه بيشتر پول داشته باشد بیشتر خرج می کند، ممکن است جمع همسالي پيدا كند و همه می دانند در این گونه جمع ها چه چیزهايي پیدا میشود.
اگر کودک درآمد عقلاني نداشته باشد و بیش از ارزش كارش مزد بگیرد نميتواند فردا پيشهاي داشته باشد و در حقيقت ما با این کمک ناخواسته آينده او را تباه كردهایم. حالا اين بچه به تنبلي و گدايي عادت كرده است. مسئله به همین جا ختم نمی شود وقتی كودك بزرگ شد دیگر كسي كمكش نميكند، چون جامعه حمايتش نميكند مجبور است برگردد پیش خانواده و اگر نتواند می رود سراغ دزدي و بزهكاري كيف قاپي و كارهاي ديگر.
آمار نشان ميدهد خلاف كاران ايران بيشتر معتاد بودند. فردا همين بچه معصوم تبدیل می شود به خفاش شب، چون با پول مردم و بدون نظارت يك بزرگتر به مواد مخدر روي آورده است. اگر این جوان به خاطر اعتيادش یك مهندس مملكت را بكشد نبايد از او گله كرد شايد پدر و مادر همين مهندس در كودكي براي این كودك دل سوزانده و پولي به او داده اند.
برای پیشگیری از این معضل می توان كار عروسكي و گرافيكي انجام داد و آینده اين كودك را به صورت انیمیشین به مردم نشان داد. نشان دهيم شما الان كمك ميكنيد اما فردا وقتي او بزرگ شد و معتاد شد و دم چهارراه گدايي كرد هم آیا به او کمک می کنید؟ راديو و تلوزيون و رسانه های جمعی باید آن قدر تبلیغ در این مورد داشته باشند كه هيچكس كمك نكند و البته راه صحیح کمک کردن را هم به مردم بیاموزیم.
نمی دانم آیا دفعه بعد که کودکی خیابانی را می بینيد با دستی پر از نیاز و خواهش، می توانيد خود را قانع کنيد و وجدانتان را با دادن صدقه به او تسلی ندهيد یا نه، کاش یک دل باشیم با هم و باور داشته باشیم که در انتهای جاده ترحم مان هیچ چیز دلپذیری برای یک کودک رهاشده در خیابان نمیتواند وجود داشته باشد.
وقتي وارد اتوبوس شد كسي متوجه حضورش نشد، به گمانم مردم سر در گريبان و ساكت، در حال شمردن دل مشغولي هاي تكراري و معمولي زندگي خود بودند، درب اتوبوس كه بسته شد از ميان شلوغي و ازدحام هميشگي صدايي تازه بلند شد، سرها به طرف صدا پيچيد، پسرك ژنده پوش با آن لهجهي محلي شيرينش در يك لحظه كانون توجه قرار گرفت، خودش اين را مي دانست.
خيليها با اشتياق كسالت انتظاركشيدن تا ايستگاه بعد را با گوشسپردن به شعر كوتاه او عوضكردند و در ازاي اين سرگرمي دست در جيب كرده و خردترين پولي را كه در ته آن پيداكردند به عنوان تشكر به او دادند و بسياري ديگر سر برگرداندند و بياعتنا مشغول تماشاي خيابان شدند.
قبلا هم او را ديده بودم با دايره اي در دست، خودم را از لابلاي جمعيت به او رساندم، اسمش را پرسيدم و از او خواستم دست از كاسبي بكشد تا كمي با هم صحبت كنيم، نمي دانم با خودش چه فكريكرد اما با من همراه شد. از چهارراه شهدا به سمت بهزيستي حركت كرديم. آنچه ميخوانيد ما حصل يك گپ و گفت دوستانه با محمد است.
*ببينم محمد چند سالته؟
13 يا 14 سال درست نمي دونم.
*شغل تو همينه؟
ها مي دوني، صداي من خوبه براي همين آواز ميخونم. چند تا از دوستام سعي كردند مثل من شعر بخونن ولي نتونستند رانندها هم اونا رو راه نمي دن توي اتوبوس. يكبار به همين خاطر با هم دعوامون شد دوستام مي گن تو به راننده ها گفتي ما رو راه ندن ولي من چيزي به كسي نگفتم آخه روزي هر كي دست خداست.
*دفعه قبل كه ديدمت دايره هم داشتي؟
توي عيدا و ايام شادي دايره هم ميزنم اما الان محرمه نميشه.
*براي چي اين كار رو مي كني؟
كار خوبيه از گدايي كه بهتره.
*مگه تو گدايي هم كردي؟
يكي دو هفته، دو تا از بچه ها بهم گفتند درآمدش خوبه منم باهاشون رفتم توي خيابوناي بالاشهر گدايي مي كرديم، برنج ميگرفتيم ميفروختيم خوب پول در مياورديم ولي يك روز يكي از دوستام با يه بچه پولدار دعواش شد اونم زنگ زد به پليس و گفت چند تا گداي ولگرد توي كوچه ما هستند، يكدفعه نمي دونم مامورا از كجا سريع رسيدند به ما و دستگيرمون كردن.
*بعد چي شد؟
هيچي، بردنمون چهار طبقه گفتيم ما خلافكار نيستيم، چون دفعه اولمون بود ولمون كردن، منم ديگه نرفتم گدايي، با خودم فكر كردم ديدم اين كار عاقبت نداره.
*درآمدت چقدره، زندگي باهاش ميچرخه؟
يه روزايي 4 ، 5 هزارتومان يه روزايي هم 7، 8 هزارتوماني كار ميكنم.
*راستي نگفتي كجايي هستي؟
زابلي، قبلاْ دوره گرد وكولي بوديم، توي شهرا ميگشتيم، طرفاي تربت حيدريه بابام مسگري ميكرد. گاهي به جاي پول مس كهنه و جنس ميگرفتيم، اون روزا خيلي خوب بود اگه بابام آزاد بشه دوباره وضعمون خوب ميشه منم درس ميخونم.
*چطوري شد اومدين مشهد؟
بي بيم تو مشهد زندگي ميكرد وقتي مرد ما براي تعزيش اومديم مشهد يه مدتي اينجا بوديم كه بابام را با جنس گرفتن ما هم مجبور شديم بمونيم.
*الان بابات زندونيه؟
ها، 8 سالي مي شه.
*مادر چي داري؟
دارم، الانم رفته ديدن بابام زندون.
*اون كار ميكنه؟
نه من نميذارم، خودم نوكرشم پول در مييارم ميدم اون خرج كنه، من حتي اجازه نميدم اون بره در مغازه چيز بخره، گناه داره توي اين هواي سرد، بهش گفتم تا بابام بياد همهِي كاراش رو خودم ميكنم.
*از خانوادت بگو چند نفريد؟
8 نفريم. يك داداش بيكارم دارم كه همش خوابه اون از من بزرگتره ولي اصلاّ به فكر پول درآوردن نيست، يه ليوان آبم دست مادرم نميده، دو تا از خواهرام هم عروس شدن.
*ببينم اگه تو كار نكني كسي هست خرجي شما رو بده؟
يه روزايي كه پول ندارم يا كار نكردم از دامادامون قرض ميگيرم چند روز بعد كار ميكنم و پسشون ميدم، همه مي دونن حساب كتاب من درسته، براي همين هر وقت پول بخوام بهم قرضي ميدن.
*خونتون كجاست؟
ما توي يك مغازه زندگي ميكنيم، برجي 15 هزارتومن هم كرايه ميديم. مغازه مال عمومه، اون پول داره.
*8 نفر آدم توي يه مغازه جا ميشن؟
ها بابا، فقط دستشويي نداريم كه ميريم خونهي خواهرم، چند روزي كه هوا سرد شده لوله هامون يخ زده آبم نداريم.
*سوادم داري؟
تا كلاس دوم. اگر كار نميكردم درس ميخوندم اما حالا خرجي خانواده مهم تره.
*پسراي روزنامه فروش رو ديدي، دوست داري جزء اونا باشي؟
ديدمشون، ميگن نهار هم بهشون ميدن ولي من نميتونم برم قاطي اونا.
*چرا؟
چون شناسنامه نداريم، فقط خواهر كوچيكم داره. نفهميديم شناسنامه بدرد ميخوره دنبال كار و كاسبي خودمون بوديم و به فكرش نبوديم حالا افسوس مي كشيم كه چرا نداريم؟
*رفتار مردم باهات چطوره؟
يه روز كه شعر ميخوندم يك فردي به من 2 هزار تومن داد با يك شال گردن. اول كه دستش را برد طرف كمرش فكر كردم مي خواد منو بزنه بعد ديدم شال گردنش رو از كمرش وا كرد انداخت دور گردن من، بعد اومد جلو منو ماچ كرد و يه 2 هزار تومني هم بهم داد. يك زني هم هست هر وقت منو ميبينه بهم پول ميده. بعضي ها هم دعوام مي كنن مي گن سر ما رو بردي، مخ ما رو خوردي، برو گم شو، آنوقت من پياده مي شم.
*تا حالا شده بگيرنت؟
يك بار گوشهي خيابون وايستاده بودم، دايرهم پاره شده بود داشتم درستش ميكردم و بهش چسب ميزدم كه شهرداري منو گرفت تا شب توي خيابونا دور زديم. دنبال بچه هاي بساطي و آدامس فروش و واكسي ميگشتند ساعت 10 شب بود من خسته شده بودم گريهم گرفته بود رفتيم يه جاي دور نزديك كوه ها، اسمش خانهي سبز بود اونجا چند تا توگوشي خوردم بهم گفتند اگه دوباره گوشهي خيابون ببينيمت پوستت رو غلفتي ميكنيم بعد منو بردند بهزيستي توي پنج راه، اونا بردنم حموم، لباس هم بهم دادن چند روز اونجا بودم تا مادرم اومد دنبالم، كلي گريه كرد بعد كارت زندان بابام رو نشون داد تا اجازه دادن بيام بيرون.
صحبتهايمان تازه گل انداخته بود كه محمد گفت ديرش شده و بايد برگردد سركارش، موقع خداحافظي پسرك زابلي تمام حواسم پيش آن بيلبورد تبليغاتي بود كه پيشتر در شهر ديده بودم روي آن نوشته بود چند ريال كمك مستقيم به كودك خياباني او را خوشحال و آيندهاش را تباه ميكند.
براي هركسي ممكن است اتفاق بيفتد در يك چشم بر هم زدن يا كمتر از آن، باور كردنش سخت است، اما اين يك حقيقت است. ممكن است به خاطر يك حادثه چشم هايم را از دست بدهم و يا در اثر يك سانحه اختيار دست ها و پاهايم ديگر مال خودم نباشد. چه دنياي بي رحمي، به همين سادگي مي پيوندم به خيل كساني كه تا ديروز از كنارشان مي گذشتم و شايد با ديدهي ترحم نگاهشان ميكردم.
توي محوطه آسايشگاه شهيد فياض بخش ايستادهام و به چنين لحظه اي فكر مي كنم. براستي اگر من معلول بودم آيا اينجا خانهي خوبي براي من بود؟
كلي فكر از توي ذهنم مي گذرد. براي چند لحظه دلم به حال بال و پر شكسته خودم مي سوزد. قدم در راه مي گذارم تا سراي دوم معلولين را با نگاهي تازه ببينم . گذشتن از راهرو عريض و طويل آسايشگاه هم براي خودش عالمي دارد، توي مسيرم سالن بازي بچه ها را مي بينم با كلي اسباب بازي هاي رنگارنگ و بچههايي كه بشدت با آنها سرگرمند.
مربي آنها مي گويد: بچه ها و كودكان معلول آسايشگاه ظاهراْ براي بازي به اين سالن مي آيند اما در پس بازيگوشي هاي كودكانه آنها ما اهداف درماني را دنبال مي كنيم كه نهايتا منجر به شناسايي بچه هاي فعال و معرفي آنها به بخش دانش آموزي مي شود. سعي مي كنم جلوي كودك درونم را بگيرم، خلاصه بعد از كشيدن لپ چند تا از بچه ها و در آوردن سر وصداي آنها از سالن بازي بيرون مي روم. بعد از آن مي روم سراغ بخش زنان هركس آنجا مشغول كاري است. يكي دارد بافتني مي بافد و ديگري دارد تلوزيون تماشا مي كند، چند تايي هم دور هم نشسته اند و احتمالاْ دارند غبيت مي كنند همين طور كه جلو مي روم، روي يكي از تخت ها چشمم به او مي افتد. مشغول درس خواندن است. تمام بدنش را با پتو پوشانده، مي فهمم كه بايد قطع نخاع شده باشد. كنار تختش مي نشينم تا از او بيشتر بدانم، اسمت چيه؟ سمانه
چندسالته و چند وقته كه اينجايي؟ از او مي پرسم و منتظرجواب مي شوم. نگاهش را به سقف مي دوزد و مي گويد: متولد سال 63 هستم الان 23 ساله ام.حدود دو سال پيش در اثر سانحه رانندگي قطع نخاع شدم و اينجا زندگي مي كنم. نگاهش را از چشم هاي من بردارد و به سقف خيره مي شود، سپس ادامه مي دهد: اين اتفاق باعث تحول در زندگي من شد. مي دانيد من قبلا تئاتر كار مي كردم عكاسي هم مي كردم كلا فعاليت هاي هنري زيادي داشتم. همه فكر مي كردند كه سمانه بعد از تصادف نمي تواند اين سكون و بي حركتي را تحمل كند اما من دوباره زندگي را شروع كردم درست است كه ظاهرا آسيب ديده شدم اما اتفاقات قشنگي زيادي هم برايم افتاده و خيلي چيزها ياد گرفتم.
سمانه ادامه مي دهد: سال پيش در اولين جشنواره عكس معلولين شركت كردم و جزء 12 نفر اول شدم و عكسم توي كتاب جشنواره چاپ شد. پارسال يك فيلم كوتاه هم كار كردم به نام پود رنگي كه در جشنواره فيلم كوتاه تهران شركت كرد. البته كارگردان اين اثر بعد از فيلم برداري كارش ديگر از بازيگرانش خبري نگرفت من به عنوان بازيگر كار از او توقع داشتم به معلوليت احترام بيشتري بگذارد.
او مي گويد: امسال در دانشگاه پيام نور در رشته علوم اجتماعي پذيرفته شدم و هم اكنون مشغول تحصيل هستم. سمانه همچنان از كارهايش مي گويد ومن دست از نوشتن برداشته ام قلمم ياري نمي كند، آخر اين حرف ها را بايد شنيد، سمانه را بايد ديد، او عاشق زندگي كردن است، هرچند افق ديدگانش به چهار ديواري آسايشگاه محدود شده باشد. عاشق نفس كشيدن است و تجربه كردن هر چند بدنش رنج بودن و ماندن را به قيمت گزاف معلوليت خريده باشد، كي و كجايش را نمي دانم، اما با چشم هايم مي بينم و با تمام وجود حس مي كنم كه سمانه عاشق است و مي خواهد همه ي بچه هاي آسايشگاه اين حس قشنگ را تجربه كنند.
مي خواهم با او خداحافظي كنم كه مي گويد: راستي يادم رفت بگويم كه من قرار است بزودي مامان شوم. با تعجب نگاهش مي كنم و او با لبخند ادامه مي دهد: فعلا مامان مكاتبه اي و حامي يك دوقلو ي خوشگل به نام مرجان و ميلاد هستم. اينها هديه هاي خداوند به من هستند و من تمام تلاشم را مي كنم تا آنها انسان هاي شايسته اي بار بيايند.
از سمانه و دنياي پر شور و تحركش خداحافظي مي كنم و وارد بخش دانش آموزي دختران مي شوم. بچه ها مشغول نهارخوردن هستند از دور نگاهي به آنها مي اندازم، متوجه يكي از دخترها مي شوم، نگاه كنجكاو او بالاخره كار خودش را مي كند، دستش را مي فشارم و با او همكلام مي شوم او مي گويد: نجمه هستم و دو روز پيش 21 ساله شدم. مي پرسم چطور شد كه ويلچرنشين شدي؟ جواب مي دهد: مادرم مي گويد نه ماهه كه بودم تب مي كنم و با تزريق يك آمپول پني سيلين فلج مي شوم.
نجمه مي گويد: خانه ما توي روستاست ، آنجا امكان ادامه تحصيل نداشتم براي همين به اينجا آمدم تا درسم را ادامه بدهم و بروم دانشگاه . نجمه از آرزوهايش مي گويد و از هزاران هنري كه ياد گرفته و من در تعجبم از اينكه چقدر زيبايي در اطراف من بوده است و به آنها توجه نكرده ام، چقدر توانايي كه تا به حال از آن بهره نگرفته ام، حس غريبي دارم شايد ديگر از محدوديت هاي معلوليت نمي ترسم، روي نجمه را مي بوسم و از او جدا مي شوم.
سراغي هم از بخش دانش آموزي پسران مي گيرم علي اكبر را آنجا پيدا مي كنم او مي گويد: 16 سال دارم، در اثر تصادف از ناحيه پا دچار نقص عضو شدم و الان 5 سال است كه به آسايشگاه آمده ام، مي خواهم از فرصت هايم به خوبي استفاده كنم وحسابي درس بخوانم تا بتوانم مهندس كامپيوتر شوم.
او درمورد زندگيش در آسايشگاه مي گويد: پدر و مادر من سالهاست فوت كرده اند ولي من در كنار بچه هاي آسايشگاه اصلا احساس تنهايي نمي كنم ما مثل يك خانواده در كنار هم زندگي مي كنيم. به مدرسه مي رويم و بعد از ظهرها نيز باهم تمرين بسكتبال مي كنيم. من خوشبختم و اميدوارم همه ي خوانندگان شما نيز مثل ما خوشبخت بوده و در سلامتي كامل بسر ببرند. مي خندد و من متوجه شوخي او مي شوم، مي گويم خوب حالا يك خاطره هم تعريف كن او كمي مكث مي كند و مي گويد: امسال شب يلداي خوبي داشتيم تمام برنامه ها را بچه ها اجرا كردند به همه ي ما خيلي خوش گذشت، تعريف كردني نيست، بايد بوديد و مي ديديد.
با علي اكبر كمي از گذشته و آينده صحبت مي كنيم، سپس او را به خدا مي سپارم و از آن بخش خارج مي شوم.
كمي توي محوطه آسايشگاه قدم مي زنم، سلف سرويس توانخواهان، مسجد، كارخانه صنايع كاغذي، آشپز خانه مجهز و... بناهاي آجري و سفالي ديگري كه از گوشه و كنار مجتمع سر بيرون آورده اند را تماشا مي كنم سر در هر كدام از آنها نامي به يادگار حك شده است كه خبر از همت عالي آدم هايي مي دهد كه طي ساليان گذشته به ياد نيازهاي گفته و ناگفته معلولين بوده و دست هيئت امناي اين مركز را به گرمي و از سر اخلاص فشرده اند.
حين قدم زدن چشمم به كارگاه خياطي آسايشگاه مي افتد با كمي كنجكاوي مي فهمم يكي از آنها دوخت و دوز سفارشات به ويژه لباس كارخانه ها و كارگاه ها را انجام مي دهد و ديگري كارگاهي است كه دوخت مايحتاج داخلي مركز از جمله انواع ملحفه، روتختي، پرده، گان و آليز را به عهده دارد. فاطمه خانم كه به عنوان مربي برشكار در اين كارگاه كار مي كند به من مي گويد، 24 نفر در اين كارگاه خياطي مشغول كارند، سپس به من نشان مي دهد كه معلولين چگونه پدال چرخ خياطي را به جاي پا با دست فشار مي دهند. او مي گويد اين كار بسيار سخت است معلول بايد با يك دست حواسش به كارش باشد و با دست ديگر پدال را فشار دهد. او ادامه مي دهد: كساني كه در اين كارگاه ها كار مي كنند علاوه بر نوعي كار درماني، دستمزدي نيز بابت تلاش روزانه شان از مسئولين مربوطه دريافت مي كنند كه با وجود اندك بودن بسيار با بركت است.
همان طور که به گوشه و كنار آسايشگاه سر می زنم با خودم فكر مي كنم اي كاش مي شد كاري كنيم، كمك بگيريم از همه ي آدم ها، مادرها وپدرها، متوليان بهداشت ودرمان، مسئولين پيشگيري و... هركسي يا چيزي را كه مي تواند جلوي معلوليت فرزندان اين مرز وبوم را بگيرد. كاشكي هدف از توسعه و تجهيز اينجا تنها رفاه ساكنين فعلي آن بود و هيچكس از اين پس در صف پذيرش آسايشگاه نبود. براستي انجام يك آزمايش ژنتيك قبل از ازدواج و كمي احتياط در حين كار و رعايت قوانين راهنمايي و رانندگي اينقدر سخت و طاقت فرساست كه به يك عمر زندگي در آسايشگاه مي ارزد؟
